محمدصادق دهلوي
مقدمه 70
كلمات الصادقين ( فارسي )
شيخ الاسلام فريد الاولياء او را يوسف خود انگاشته 1 مراسم يعقوبى بجا مىآورد و او 2 احوال باطنى خود را در روش سپاهگرى پوشيده داشتى . هنگام * انتقال فريد الاولياء همراه غياث الدّين بلبن بوده 3 ، همان شب رحلت حاضر شد . اما بواسطهء آنكه دروازهء حصار بسته بودند شيخ را در آن حالت نيافت . صباح كه جنازه مىبر 4 آوردند در رسيد . فرزندان ديگر مىخواستند كه گنجشكر را بيرون شهر 5 در شهدا دفن كنند . او مصلحت در آن ديد كه در مقامى كه الآن روضهء شريفهء اوست دفن كردند . و وى در يكى از غزوات با جمعى از كفار نگونسار جنگى مردانه كرده چندى را بدوزخ فرستاد و 6 خود به زخم يكى از بىدينان شربت شهادت چشيده [ 116 ] برياض روحانى خراميد و جثهء او 7 از نظرهاى حاضران غايب شد . خواجه قاضى قدس سره بيك * واسطه بشيخ الاسلام فريد الحق و الدين مىرسد بروش آباى 8 بزرگوار خود آراسته بود و بفضايل صورى و معنوى پيراسته . در دهلى وفات يافت و مرقد وى در آن مصر است . پدر * بزرگوار وى شيخ يعقوب * از همه فرزندان فريد الاولياء در سن كمتر بوده و خراباتنشينى را برقع مراتب درويشى خود مىداشت . گويند والى عهد را شبى درد شكم به حدى پيچيد كه از مداوا گذشت و همه اركان مملكت مايوس شدند 9 . خواستند كه از شيخ يعقوب استمداد دعا 10 كنند باشد كه دعايش مؤثر افتد و درد به صحت مبدل گردد . پس از جستوجوى بىحد در خراباتى برهنه سر ژوليده مو افتاده يافتند . حقيقت درد فرمانده بعرض رسانيدند . گفت خوش آمديد 11 وجه يوميهء ما تمامشده بود . پس بعيادت والى وقت رفت و بدست مبارك بر شكم وى مساس كرد . همان دم راحت صحت 12 فرارسيد 13 . پادشاه نقد و جنس فراوان بطريق نذر گذرانيد 14 . گويند تا وقت صبح همه را بحاجتمندان بخشش 15 كرد و چيزى تا آفتاب برآمدن پيش خود نگذاشت و [ 117 ] او را در سواد قصبهء امروهه رجال الغيب با خود برده از چشم