محمدصادق دهلوي
مقدمه 108
كلمات الصادقين ( فارسي )
عظيم پيدا كرد و در تعظيم و توقير او دقيقهء فرونگذاشت و با شاه عبد اللّه صحبتهاى 1 شگرف قايم شد . اگرچه شيخ حاجى اول [ 173 ] با شاه 2 بطريق علماى ظاهرى 3 پيشآمدى عاقبت در واقعه ديد كه مرشدى كه به خدمت وى مامور بوده همين است . بعد ازين واقعه خدمات عظيمه كرد و شاه چندى تغافل ورزيده بالآخر او نيز تعظيم و توقير بسيار كردى . گويند چون حاجى صيد شاه شد ، روزى شاه گفت : شما حاجى و عالم و متقى و خداوند حال و مقام و صاحب سجاده با من چه داريد ؟ ايشان تواضع نموده گفتند : من اينها ندانم ، به خدمت مامورم . پس از آن منظور نظر تربيت گشته . شد آنچه شد . گويند روزى در خانهء شيخ ماهى پخته بودند . ديگ را بر سر خود گرفته بملازمت شاه رفت و ديرى بايستاد . شاه در مراقبه بود و مدتى بر آن حالت بماند . چون سر از مراقبه برآورد گفت : اى حاجى ديگ تو پخته بود خواستم كه آن را تمكين گرداند و 4 عاقبت خير كند و بفرزندان تو همين 5 معامله نمايد و تا روز واپسين يكى از فرزندان تو مثل تو باشد و يكى مانند من بود . بعنايت خود هرچه درخواستم اجابت 6 نمود و آن جناب بار ديگر 7 به قصد زيارت حرمين شريفين 8 برآمد و چون به آن سعادت مشرف گشت بدهلى عود نمود و هم درين شهر در سال نهصد و سى و دو در اوايل عهد ظهير الدّين [ 174 ] بابر پادشاه از سراى 9 فانى بعالم جاودانى روآورد و قريب بمقبرهء 10 پير خود نزديك بدهلى كهنه مدفون شد و يكى از فضلا 11 تاريخ وفات وى 12 ، ، شيخ حاجى ، ، يافته . اما بابر پادشاه شهريارى بود بزيور اوصاف حميده و افعال پسنديده آراسته . بشجاعت و عدالت و فضائل و كمالات از ساير سلاطين امتياز تمام داشت . ولادت با سعادت وى 13 در ششم محرم الحرام سال هشتصد 14 و هشتاد و هشت اتفاق افتاد . بعد از فوت والد نامدار خود در هشتصد 15 و نود و نه در تركستان قدم بر سرير 16 سلطنت نهاد . و 17 در نهصد و شش بر تخت سلطنت سمرقند نشست و در آخر نهصد و هفده متوجه حصار شادمان شده بلخ و بدخشان را در تصرف خود آورده بجانب كابل و غزنين شتافت و در سنهء ست و عشرين و تسعمائه خطهء قندهار و زمين داور را نيز