مير تقي الدين كاشاني

712

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

هر آن دلى كه ندارد هواى خاك درت * خدا گواست كه او از جوار حق بدر است غلامى در تو چون تفاخر است مرا * عداوت عدوى « 1 » دون به من ازين ممر است نظر ز روى ترحم سوى رموزى كن * كه اوست منتظر و رحمت تو منتظَر است * * * زهى رخت فلك حسن را مه تابان * به مهرِ ماه رخت چرخ گشته سرگردان مگر فتاده بر آن زلف مشكبو گذرش * كه شد چنين نفس باد صبح ، مشك‌افشان اسير درد توام از پى دوا چه روم * كه دردمند تو را نيست حاجت درمان چه‌سان به نكتهء حسن تو پى برد عاقل * كه مانده است درين نكته عقل كل ، حيران ز آفتاب رخت پرتوى فكن بر من * كه در هواى تو هستم چو ذره سرگردان نگر كه طوطى طبعم چه شكّرافشان است * به يمن مدحت شاهنشه زمين و زمان جهان لطف و مروّت امير بحر كرم * شه سرير ولايت ، على عالىشان به پيش دست و دلش دعوى سخا و كرم * ز شوربختى بحر است و خاكسارى كان زهى مسالك اخلاق را دل تو دليل * زهى مواجب ارزاق را كف تو ضمان تو گنج حسنى و حسن تو مطلع انوار * تو عين نورى و نور دو ديدهء اعيان چه حسن ، آن‌كه ازو شد عزيز مصر وجود * دمى كزو اثرى يافت يوسف كنعان چه نور ، آن‌كه چو خورشيد ازو منوّر شد * ضيا ز پرتو او يافت عرصهء ميدان دم تو مَخْبر انفاس عيسى مريم * كف تو مظهر اعجاز موسى عمران سوار عزم تو را چنگ چرخ غاشيه‌كش * هماى قدر تو را آشيانِ سدره ، مكان ز آتش غضبت يك شراره نار جحيم * ز باغ خلق تو يك گوشهء روضهء رضوان كشيده سر به گريبان ز بيم قهر تو ظلم * ستم به عهد تو پيچيده پاى در دامان

--> ( 1 ) . اصل : عدو .