مير تقي الدين كاشاني
698
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
به اسم قاسم گرديد دلم به قيد هجرت محبوس * شد ديده ز ديدن جمالت مأيوس تا روى خود اى ماه برافروختهاى * رخسار تو شمع است و دل من فانوس به اسم قطب دوش در بازار مينا غلغل صهبا فتاد * آنچه حاجى مست از آن شد بىسر و بىپا فتاد در تعريف بينى گفته نه آن بينىست بر رويش كشيده * كه بر گلبرگ تر شبنم دويده قضا بگرفته كلك منحرف را * كشيده در ميان صاد « 1 » الف را قضا بنهاده از صبح سعادت * به لوح مهر انگشت شهادت از مثنويات وى در صفت مشترى اين نقطه ثبت نوشتيم : بر اندامش اگر گردى نشستى * ز ضعفش استخوان درهم شكستى [ 10 . ] مولانا عبدل ساكنى از جملهء كاغذگران كاشان است ، به ورّاقى و عمل كاغذسازى اوقات مىگذراند . مردى لاابالى و رندوش بوده و جنون بر طبعش غالب ، چنانچه گويند هر روز يك بار بىسببى گرد حصار شهر كاشان كه يك فرسخ بيش است ، برمىآمد و بارهء شهر را مخاطب ساخته و مردم شهر را دشنام مىداد و دشنامهاى غير مكرّر اختراع نموده ، و چون كسى او را نصيحت مىنموده به فضيحت مىرسانيده . امّا در شعر ، طبعش خالى از انگيزى نيست و ابيات نيكو از طبعش سر زده . در شهور سنهء خمس و ستّين و تسعمائه فوت شد و اين ابيات از او به راقم رسيده و بعضى از آن در غايت شهرت است :
--> ( 1 ) . اصل : + و .