مير تقي الدين كاشاني

697

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

شب كه چراغ رهم شعلهء آه من است * همره من سايه نيست ، بخت سياه من است * * * به خاك از داغ او بردم دل پرخون ولى ترسم * كه در صحراى محشر ، لاله‌سان خونين‌كفن باشم * * * بس كه بر سنگ سر تيشهء فرهاد آمد * سنگ از تيشهء فرهاد به فرياد آمد * * * عارضت شاهد و لب ساقى و مى گفتارش * مطربت چشم سياه و مژه موسيقارش * * * خار مژگانم كه گل از اشك گوناگون دهد * هر گلى كارد به باران خار بوى خون دهد * * * شبى كه بىتو دو چشمم به مه نظاره كنند * ز اشك روى زمين را پر از ستاره كنند * * * بهار آمد كه بوى گل كند ديوانه بلبل را * قباى سبز پوشد گلبن و بر سر زند گل را * * * گفتمش مه چيست ، گفتا روى نيكوى من است * گفتمش خورشيد ، گفتا پرتو روى من است * * * بس كه صورت بسته در چشم خيال آن جمال * كشته از شمع خيالش ديده فانوس خيال تا ز خال خود نمودى نقطه و از خط الف * شد يكى در ده جمال دلكشت زان خط و خال از معمّياتش چند معمّا در خاطر بود ثبت شد به اسم كريم كرد تا جا در دو چشم من خيال آن جمال * روى يارم شمع گشت و ديده فانوس خيال « 1 »

--> ( 1 ) . اصل : منست .