مير تقي الدين كاشاني

665

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

گفت در كويم كسى را چون تو درد عشق نيست * گفتمش اين بحث در فرهاد و مجنون مىرود ديده و دل راست باهم از پى تير تو جنگ * در ميان هر دو خون مىآيد و خون مىرود طوطى از وصف شكر چون پسته‌اى لب بسته دار * گلشنى را چون سخن زان لعل ميگون مىرود * * * چشمان او به بردن دلها مقيّدند * مردم نگر كه در پى نفع و ضرّ خودند اى دل منال گر كُشدت يار كز ازل * عشاق خون گرفته بدين كار آمدند * * * يك ره گذار كن به سوى عاشقان زار * كافتاده همچو سايه به راه تو بيخودند خوبند دلبران جهان گلشنى ولى * چون نيك بنگرى همه با بيدلان بدند * * * عشق تو دارويىست كه بيهوشى آورد * وز هرچه غير توست فراموشى آورد زلفت دهد به بند من بىگناه پند * چون سر به گوش تو پى سرگوشى آورد نبود عجب اگر نكنى ياد گلشنى * آرى غرور حسن ، فراموشى آورد * * * آن‌كه بر گريهء من خندهء بسيار كند * گر بداند « 1 » غم من ، گريه بر او كار كند خوبرويان همه خون در دل بيمار كنند * كو طبيبى كه دواى دل بيمار كند آمده سوسن آزاده كه با چند زبان * در گلستان ، به غلامىّ تو اصرار كند * * * بار غمش كه كوه گران تن نمىكشد * شادم كه هيچ كس بجز از من نمىكشد * * *

--> ( 1 ) . اصل : نداند .