مير تقي الدين كاشاني

602

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

پاى نهاده‌اى دلا باز به كوى عاشقى * سخت دلير مىروى واى به روزگار تو حسن تو را به قتل ما كرده دلير اين‌قدر * آنچه تو مىكنى به ما ، نيست به اختيار تو * * * خرّم شبى كه شمع شبستان من شوى * آباد ساز كلبهء ويران من شوى ظاهر شود كه سوز دلم تا چه غايت است * گر مرهم جراحت پنهان من شوى رحم آيدت به جان محبّت‌پرست من * گر باخبر ز ديدهء گريان من شوى بگذار تا زمين و زمان را به هم زنم * اى گريه چند مانع افغان من شوى * * * كو طبيبى كه علاج دل بيچاره كند * دل بيچارهء ما را به دوا چاره كند آرزو چند زند بر در دل حلقهء شوق * صبر تا چند گريبان هوس پاره كند نيم لطفى كه به من مىكند از روى عتاب * كاش آن هم نكند با من و يكباره كند * * * با دل چنان مكن كه سر شكوه وا كند * خود را به شكوهء تو دگر آشنا كند آه دلم كه شعله بر افلاك مىكشد * نوعى مكن كه دست به تير دعا كند درمان درد من مكن اى مهربان طبيب * دردى چنين خوش است كه مرگش دوا كند با ساربان حكايت مجنون بيان كنيد * شايد زمام ناقهء ليلى رها كند سالم بيا كه ما و تو فكر دگر كنيم * اين ، آن حريف نيست كه با ما وفا كند * * * شوق پروانه همين بس كه به گرد سر شمع * گردد و سوزد و انديشهء مردن نكند * * *