مير تقي الدين كاشاني

600

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

اندك‌اندك مىدهد ساقى به من جام وصال * من در اين انديشه مىترسم كه هشيارم كند باده‌اى خواهم كه بىخود سازد از يك ساغرم * آن‌چنان بىخود شوم كز خود خبر دارم كند با خيالش رفته‌ام در خواب و مىترسم كه باز * فتنهء روز جزا از خواب بيدارم كند عرض حال خويش سالم مىتوانم گفت اگر * يك نفس آن سنگدل گوشى به گفتارم كند * * * ناز در سرمه من دوش سر غوغا داشت * نظرش با دگران بود ولى با ما داشت وه كه ما ضبط دل خويش نكرديم اوّل * ز « 1 » آن حريفى كه نگه‌هاى جنون‌فرما داشت آنچنان كُشت به تيغم كه نگشتم آگه * مىتوان گفت كه آن شوخ يد بيضا داشت لب ببند اى « أرِنِى » گو كه مرا طاقت نيست * تاب رويت دل پرحوصلهء موسى داشت نشد از شمع رخت ديدهء جانم روشن * چه كنم چون دل من ديدهء نابينا داشت دوش ديدم دل ديوانهء خود را سالم * بند در گردن و زنجير جنون برپا داشت * * * يك دم اين دل به فراغت مى نابى نكشيد * به خيال لب لعل تو شرابى نكشيد ديده يكباره نيفكند نظر بر رويت * كه حيا بر رخت از شرم نقابى نكشيد

--> ( 1 ) . اصل : - ز .