مير تقي الدين كاشاني

594

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

مرا ز آتش رخساره‌اى جگر سوزد * كه از مشاهده‌اش نور در بصر سوزد لب اميد شود خشك و چشم حسرت تر * گهى كه آتش عشق تو خشك و تر سوزد چو شمع هر نفس از ياد « 1 » لعل او كامم * شود پرآب ، ولى ز آتش جگر سوزد * * * تو را گر غبارى به دامان نشيند * مرا گرد بر چهرهء جان نشيند هر آن كس كه چون لاله داغ تو دارد * به خون جگر تا گريبان نشيند نشيند چه‌سان باده پيش غبارى * بر ما اسيران بدان‌سان نشيند * * * درد او را به سينه مأوا ده * جنّتى را به دوزخى جا ده گر اميد وصال او دارى * خط بيزارى تمنا ده از نفس ، گرميى به دوزخ بخش * وز مژه مايه‌اى به دريا ده ترك من كام تلخكامان را * يك زمان ز آن لب شكرخا ده غمزه را جمع با تبسم كن * به اجل شركت مسيحا ده دارى ار فكر كشتنم امروز * وعدهء كشتنم به فردا ده * * * صبح ، آتش‌ريزى خوى توام آمد به ياد * شام ، مشك‌افشانى موى توام آمد به ياد شد سويداى دل من مطلع صد آفتاب * تا جهان‌افروزى روى توام آمد به ياد كردم از صد ره تمناى خيال عارضت * از سيه‌بختى همان موى توام آمد به ياد * * * سرورى نقد جان در پايش افشانم ولى ترسم * كه آسيبى رساند از گرانى پاى جانان را و له فى الرباعيّات زين دهر كه خيرش همه مرهون شر است « 2 » * دل بركن اگر تو را ز معنى خبر است

--> ( 1 ) . اصل : باد . ( 2 ) . اصل : سزست .