مير تقي الدين كاشاني

563

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

دلم پر مىطپد در سينه پندارى گرفتار است * دو چشمم بازمىماند مگر حيران ديدار است دلت آزرده مىگردد خدا را « 1 » در دلم مگذر * كه ويران گشته پر تنگ است و آنجا درد بسيار است خدا را اى برهمن تار گيسوى صنم مگسل * برِ من رشتهء جان است اگر پيش تو زنار است * * * رخنهء ديوار غم چاك گريبان ماست * وادى خونخوار هجر عرصهء ميدان ماست * * * امروز يار از بر من سرگران گذشت * برق از گياه چون گذرد « 2 » آنچنان گذشت تير آنچنان گشاد كه تا پر به دل نشست * تيغ آنچنان رساند ، كه از استخوان گذشت * * * قطره‌زنان به راه او اشك فشانم از مژه * كز نمك آب بهْ كنم آبله‌هاى پاى را * * * رموز قصّه من حرف دردناك من است * مزار اهل محبّت نشان خاك من است من از براى غمت عمر نوح مىخواهم * اجل ز سنگدلى در پى هلاك من است چو نذرى از در خويشم مران به صد خوارى * كه حسن پاك تو محتاج عشق پاك من است * * * انصاف بين كه توبه‌ام از باده مىدهد * وقت چنين كه پاى گلى مىتوان گرفت * * *

--> ( 1 ) . اصل : - را . ( 2 ) . اصل : گذر .