مير تقي الدين كاشاني
540
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
رحمى كه دراز است شب غم چندان * كاندر دل شب روز قيامت برق است * * * رحم آر بر آنكه اشك آبش ببرد * بنياد دل و جان خرابش ببرد در عشق تو مردن است كامم كه مريض * راحت باشد شبى كه خوابش ببرد قصيده به ياد روى تو در مجلس قضا و قدر * پيالهء دل ما گشت پر ز خون جگر حجاب مانع ديدار بوده معذوريم * اگر تو را نشناسيم در صف محشر جهان ز دود دل من نگشته است سياه * كه سوختم من و بر باد رفته خاكستر كجا به دامن او دست من رسد هرگز * اگرچه سعى نمايد بسى قضا و قدر كه روز وصل ز من آنقدر نشيند دور * كه پيش او نتواند رسيد پيك « 1 » نظر منم چو تاجر و جان مايه ناخدا عشق است * غم تو بحر و تنم زورق است و دل لنگر ز شوق ميرم و سويت نگاه مىنكنم * ز بس كه پيش تو شرم آيدم ز ديدهء تر ربوده هر نگهت طاقت از دو صد بيدل * فزوده هر مژهات تيزى از دو صد خنجر ز نيم جنبش از آن ابروى كماندارت * هزار تير ز آماج سينه يافت گذر مگر ز جوشن جان بگذرد چنين تيرش * سمىّ ابن خليل اختر همايونفر خدايگان خوانين دهر اسماعيل * كه شد گداى درش شاه عرصهء خاور بود به بحر جلالش هلال ، يك زورق * بود به مجلس خاصش سپهر يك مجمر رياض دولت را ، ذات فايضش حلّه * عروس كشور را عدل شاملش زيور مَلَك چه باشد بر بام رفعتش ، طاير * فلك چه باشد در بحر همّتش ، معبر به معرضى كه ضميرش سپاه نور كشد * سوار مهر چه باشد ، سياهى لشكر به تاك ، نهىاش اگر بنگرد ز روى غضب * شود زرير صفت رنگ بادهء احمر وگر ز خوى عتابش رياض آب خورد * درخت ، حاصل اخگر دهد به جاى ثمر جهانمدارا ، دريادلا ، خداوندا * تويى كه ملك تو افزون بود ز بحر و ز بر
--> ( 1 ) . اصل : به يك .