مير تقي الدين كاشاني

529

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

كار ما را چون نمىخواهد به سامان يار ما * هيچ سامانى نخواهد داشت هرگز كار ما * * * گريه تا كى شرمسار مردمان سازد مرا * اشك مىترسم كه رسواى جهان سازد مرا چرخ مىخواهم كه چون قصد هلاك من كند * كشتهء شمشير آن ابرو كمان سازد مرا * * * در فراقت تير آهم از دل پرخون گذشت * حيرتى دارم كه امشب بىتو بر من چون گذشت * * * نه گره بر سر زلف آن بت موزون زده است * مرغ دل چنگ در آن طرّهء شبگون زده است بر سر تربت مجنون ز عزاداران است * هر سيه خانه كه در دامن هامون زده است * * * لب تشنه مردم و قدم از من دريغ داشت * ابر مراد بود نم ، از من دريغ داشت در حيرتم كه شوخ ستمكار من چرا * با آن ستمگرى ، ستم از من دريغ داشت * * * بس كه چشمم شام هجران گريه از حد مىبرد * سيل اشكم سوى آن سرو سهى قد مىبرد * * * من لب تشنه را دور از لبت خون در جگر گردد * تو را تيغ جفا هر دم به خونم تشنه‌تر گردد اگر مرغ دلم گرد لبت گردد عجب نبود * مگس را منع نتوان كرد اگر گرد شكر گردد * * *