مير تقي الدين كاشاني

530

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

گر غنچه پيش آن دهن از خود سخن كند * آيد صبا و خاك رهش در دهن كند * * * دگر امشب است آن شب كه ز سوز عشق تا روز * همه شب ز ديده ريزم به كنار ، اشك جانسوز * * * پروانه‌سان گردم از آن هر لحظه بر گرد سرش * كان شمع را جز پيرهن ، نگرفته غيرى در برش * * * با وصل تو تا دست در آغوش نكرديم * غم‌هاى فراق تو فراموش نكرديم * * * در شام هجرت دمبدم از ديده در خون گشته‌ام * كو صبح وصلت تا دمى ز آن ورطه بيرون اوفتم * * * ز دردم خون بگريد چون كسى را حال خود گويم * از آن هرگز نخواهم با كسى احوال خود گويم * * * نه در ره تو همين پاى بر زمين دارم * به خاك پات كه جان هم در آستين دارم ز من مپرس كه فخرى بگو چه دين دارى * خراب عشق بتانم نه دل نه دين دارم * * * مكن از من حجاب اى آفتاب از خانه بيرون آ * كه من از گريه كردن پيش پاى خود نمىبينم * * * دلم كه بىلب و چشم تو خورد و خواب ندارد * به دور لعل تو ميل شراب ناب ندارد