مير تقي الدين كاشاني
522
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
من كه آيد رشكم از همراهى او سايه را * چون توانم ديد هر دم غير را همراه او * * * سخن با من پى رشك رقيب امروز مىگويى * سرت گردم رقيب آخر مرا روزى به كار آيد * * * هرگه كه از پيشِ نظر آرام جانم مىرود * بر چرخ هر دم از فغان ، صد كاروانم مىرود هر لحظه صيدافكن بتى ، بر جسم زارم مىزند * تيرى كه آيد « 1 » بىخبر در استخوانم مىرود * * * يا زلال وصل در كام من ناشاد ريز * يا بكش تيغ جفا خون من از بيداد ريز هست خسرو لايق هجران ، شراب وصل را * اى شكر لب در گلوى تشنهء فرهاد ريز باده پرزور است و من بىظرف و صحبت مغتنم * ساقيا مى در قدح بر قدر استعداد ريز * * * عاشقى كاو به غم افسانه نگردد هرگز * در دل آن گوهر يك دانه نگردد هرگز با دل خستهء من درد تو اى آفت جان * آشنايىست « 2 » كه بيگانه نگردد هرگز دست پيمان چه دهى زاهد خودبينى را * كه به گرد سر پيمانه نگردد هرگز * * * رقم چون مىكنم حرفى ز روزافزونى حسنش * قلم از بس كه مىنالد در انگشتان نمىگنجد * * *
--> ( 1 ) . اصل : . . . . ( 2 ) . اصل : آشنا نيست .