مير تقي الدين كاشاني

502

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

اى دل ار « 1 » شمعى چراغى باز روشن كرده‌اى * گلخن ما را به نور عشق گلشن كرده‌اى كافرم اى غير اگر در خون نمىخُسبانمت « 2 » * هيچ مىدانى چه خونها در دل من كرده‌اى بهر شوخى كاو نداند دوستى در اصل چيست * خلق را با خود حياتى از چه دشمن كرده‌اى * * * مباش منكر پير مغان كه عصيانش * هزار بار به از طاعت ريايى ما * * * چون افكنى از عين حيا چشم به سويم * صد چشمه عرق سرزند از هر بن مويم ممنونم از آن مايهء تمكين كه به بزمش * كردم سبكىها و نياورد به رويم دلدار تويى ، يار تويى ، مونس جان تو * گر درددلى داشته باشم به كه گويم ؟ * * * حياتى جذبهء عشقت به جايى مىكشد آخر * كه او را هرچه در دل بگذرد پيشت عيان باشد * * * يك نفس آن سيم تن گر از بر من مىرود * من تصور مىكنم جان از تن من مىرود غير ، اشك لاله‌گون ريزد ز بس جان كندنم * آه ازين ماتم كه خون از چشم دشمن مىرود آه ازين دير ملوّث كآدم اينجا چون ملك * پاكدامان آمده ، و آلوده دامان مىرود * * * در بلاى عاشقى دل يارى من مىكند * جان فداى آن‌كه جانبدارى من مىكند كارم از دورى به مردن گشته نزديك و هنوز * بدگمانى حمل بر پركارى من مىكند

--> ( 1 ) . اصل : از . ( 2 ) . اصل : خيسانمت .