مير تقي الدين كاشاني
461
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
ديگر به غمزهاى دلم افكار كردهاى * بازم به يك كرشمه گرفتار كردهاى امروز بىتو سر زده از چشم خونفشان * خونها كه دوش در دل افكار كردهاى افضل عجب كه بر سر لطفش نياورد * او را تغافلى كه تو در كار كردهاى * * * به چشم مردم از تأثير عشقت آنقدر خوارم * كه غيرم ديد در بزم تو و ننمود آزارم [ 26 . ] مولانا شرف اصل وى از اردستان است كه داخل قصبات صفاهان است امّا در كاشان متأهّل است و متوطّن ، به متانت طبع و درستى سليقه و لطافت ذهن ، بىمثل زمان خود است و در زمرهء شاعران ، به قلّت طمع و كثرت قناعت و تجرّد ، بر سر آمدهء عرفاى دوران ، و الحق بىشائبهء تكلّف مردى است آدمى خوى و در كمال قباحت فهمى روزگار مىگذارد . و در تحقيق علوم نامعلوم صوفيه و تدقيق مباحث نامفهوم فلسفه ، دقيقهاى از دقايق نكتهسنجى نامرعى نمىگذارد . در اوايل حال كه به اينجانب تشريف آورد به كسب خيّاطى اوقات مىگذرانيد امّا چون در ازل ، قامت با قابليّتش به لباس استعداد و كسوت حيثيات آراسته بودند ، لاجرم سررشتهء قبول به چنگ آورده قدم در وادى اهل نظم گذاشت و به سوزن جدّ و جهد ، رقعهء فصاحت و بلاغت بر جامهء استعداد خود دوخته ، دست از دامن اشغال دنيوى بازداشت ، امّا چون به مراسم شاعرى و لوندى قيام نمود به تمهيد بساط محبّت و مودّت مشغول شد ، چنان كه مدّتى مديد در عشق بزّاز پسرى حياتى نام ، كه گويا حورى بوده در لباس بشر درآمده ، و يا ملكى به صورت انسان برآمده ، اوقات به فراغت و خوشحالى مىگذرانيد و هميشه با مطلوب ، صورت موافقت سپرده به لعب نرد و گنجفه و ديگر ملاهى روز به شب و شب به روز رسانيد . شعر دلا به شاهد كامت كه جفت داند ساخت * جز آنكه از همه كام زمانه فرد آيد به درد كار برآيد و گر تو را آن نيست * بنال تا دل اهل دلى به درد آيد