مير تقي الدين كاشاني
434
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
ما بلبل عشقيم و گلستان قفس ماست * محملكش درديم و ملامت جرس ماست ماهىست كه برتافته سرپنجهء خورشيد * آن چهره كه سيلىزن روى هوس ماست ترسم كه ز خاكستر دل دود برآرد * اين شعلهء سوزان كه همآغوش خس ماست * * * به هزار حيله دل جا چو به بزم يار گيرد * نگذارد اضطرابش كه دمى قرار گيرد تو چنان خلاف عهدى كه به وعدهء تو عاشق * رود و به نااميدى ره انتظار گيرد تو به كام دل جفا كن كه مراست آن تحمّل * كه ز صبر بىحد من دل روزگار گيرد * * * تا نبرند بوى تو گر بتوانم از فسون * بر دل خلق تا ابد سرد كنم نسيم را * * * نگسلد در سينهها تار نفس از تيغ مرگ * گر شود پيوند با او رشتهء پيمان ما با همه آلودگى عطر گريبانش كنند * بر ملايك گر نشيند گردى از دامان ما * * * شوق گرسنه چشم اگر در پىاش اينچنين دود * زود ز استخوان من سير كند هماى را * * * با خيالش چون برآرم آه گرم از دل ، ببين * چون شرر همراه او خورشيد خونآلوده را * * *