مير تقي الدين كاشاني

408

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

سينهء من چاك شد از بس كه امشب دل تپيد * وعدهء وصل تو كم از زخم شمشيرى نبود * * * عيد شد يا سر چو قربانى جدا كن از تنم * يا به قربان سر خود فارغم ساز از فراق غير تا در وصل باشد مهربان خواهد نمود * عاشقان ز اهل هوس گردند ممتاز از فراق * * * نويد وصل دادن چند وز نوميدىام كشتن * پر از مى ساختن جام من آنگه سرنگون كردن رضايى را به جان تا چند گردانى ، بريزش خون * گنه خود نيست در كيش تو كافر كيش ، خون كردن * * * چو باشى همره غير از تو خود را دور مىخواهم * وگر نزديك باشم خويشتن را كور مىخواهم چو مىدانى بدم پنهان كن از من روى خوبت را * كه من هم چشم بد از روى خوبت دور مىخواهم * * * با همه چشم به راهى ز خدا نامدنت را * طلبم ، بس كه برم رشك به راهى كه تو آيى هركه بىبرگ شود ميرم از اين غصّه مبادا * فتدش راه به كويت چو كند كوچه گدايى يار را عاشق بسيار و همه خوبتر از ما * در ميان همه اى غم تو چرا عاشق مايى * * * تا نباشى پيش مردم شرمسار از بىكسى * عاشقى پيدا كن آنگاهم بران از كوى خود * * * از خدنگ كين گشادى بر حصار دل درى * رخنه در اين خانه كردى تا درآيد ديگرى * * * تازه دارم رخ اگر صد ستم از وى بينم * تا گمان زد نشود غير كه ناشادم ازو * * *