مير تقي الدين كاشاني

370

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

آن زهره جبين بزم ، دوش آمده بود * دوش آمده بود و باده‌نوش آمده بود دل در بر رغبت از خرد مىرقصيد * خون در تن آرزو به جوش آمده بود * * * درد دل ما ننگ مداوا نكشد * غم يك نفس از دودهء ما پا نكشد هر دود كه از آتش دوزخ خيزد * حاشا كه سرى به گلخن ما نكشد * * * هجر تو مرا چو موى لاغر دارد * اى نوش لب اين ضعف كه باور دارد زنبور عسل اگر نشيند به سرم * چون برخيزد مرا ز جا بردارد * * * از ضعف نيارم كه كمر بگشايم * اين جامهء عاريت ز بر بگشايم گر صبح نهم ديده به هم نتوانم * تا شام دگر ز يكدگر بگشايم * * * از ضعف بدن نسيمى از جا بردم * گاهى به ثرى گه به ثريّا بردم بر دامن آفتاب دورم دامن * شايد كه به منزل مسيحا بردم [ 21 . ] مولانا مظفر الدين حسرتى مردى متديّن و شاعرى متشرّع است . در وادى شاعرى قدرت و قوّت بيش از وصف دارد و در فن قصيده بر سرآمدهء اقران و اكفاست ، چنانچه قوّت بلاغت آن جناب به مرتبه‌اى است كه اكثر اوقات از براى اقاصى و ادانى و اعالى و اسافل ، قصايدى غرّا در سلك نظم كشيده به سمع ياران و مستعدان مىرساند ، و در ابتداى حال به كسب شعربافى اوقات مىگذرانيد چون موزونيت ، طبعش را جبلّى بود به ملاقات بعضى از موزونان ميل پيدا كرد و به حكم الصحبة تأثّر ، اشعار رنگين بر زبانش جارى گشت و صيت سلامت طبعش از اطراف عراق و فارس درگذشت . و باوجوداين حالت ، درجه و مرتبه‌اى بلندتر از اين طلب مىداشت . لاجرم در وسط احوال به خدمت و مصاحبت حسّان العجم مولانا محتشم مشغول شد و آن