مير تقي الدين كاشاني

361

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

چشم باطن باز كن سوى فلك تا بنگرى * چون اجابت را به چرخ آورده استغفار ما در كنار خويش بيند آرزوى هر دو كون * خواهش دل گر بجنباند لب اظهار ما اين‌چنين حاتم كه ما گرميم در سوداى عشق * كى بود افسردگى را راه در بازار ما * * * دارم بتى ز برق اجل جانگدازتر * وانگه شبى ز روز قيامت درازتر حاتم تمام سوخته از داغ عاشقى * عاشق نديده‌ام من ازو جانگدازتر * * * امروز روزگار به فرمان حسن توست * صد ملكِ دل مسخّر سلطان حسن توست هرگز نبود بر سر بازار كاينات * هنگامه‌اى كه بر سر ميدان حسن توست كوتاه تا به دامن آخر زمان مباد * دست نياز من كه به دامان حسن توست خواهش نگر كه سير نگشت و نمىشود * اين ديدهء گرسنه كه مهمان حسن توست نوح محبّتم كه جهان را بود پناه * كشتى به باددادهء طوفان حسن توست عالم گرفته زمزمهء عاشقانه‌اش * حاتم كه عندليب گلستان حسن توست * * * مرا در عشق تو پرواى سر نيست * چنانم من كه از خويشم خبر نيست ز خوان عشق هركس را نصيبىست * نصيب ما بجز خون جگر نيست به غير از زهر غم چيزى نخورديم * بلى در روزگار ما شكر نيست * * * روزى كه رخ تو در نقاب است * آن روز زوال آفتاب است حسن تو بسوخت عالمى را * با آنكه هنوز در حجاب است با ما سر بىحساب دارى * هرچيز كه مىكنى حساب است از يك نگه تو دل شد از دست * مسكين چه كند ؟ تنگ شراب است در عهد تو عافيت نديديم * آن نيز چو بخت ما به خواب است * * *