مير تقي الدين كاشاني
362
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
روزى كه شد ز خاك محبّت سرشت ما * كردند مهرِ سبزخطان سرنوشت ما تخمى فشاندهايم ولى برق معصيت * ترسيم پرتوى دهد آخر به كشت ما از دير منع ما مكن اى پير خانقه * شايد به از بهشت تو باشد كنشت ما مستغنييم ما ز بد و نيك روزگار * يعنى يكىست دوزخ ما و بهشت ما حاتم كدام نيك ز ما و تو شد پديد * خامش كه خاك بر سر اين خوب و زشت ما * * * بگو تا به كى بىتو دلمرده باشم * تو سرگرم عيش و من افسرده باشم به راه عدم مىروم با خيالت * بههرحال جانى بدر برده باشم * * * بس كه دوشينه علم زد ز دلم شعلهء آه * شمع ، انگشت برآورد كه سبحان اللّه * * * مرا كه گفت كه دل در وفاى او بندم * به هرزه رفتم و خود را در آتش افكندم مرا كه زار ببايد گريستن بر خويش * ببين نهايت بىغيرتى كه مىخندم به قيد عشق مرا جان برآمد اى حاتم * به آن كرشمه كه اوّل هنوز دربندم * * * بيمار محبّت غم بهبود ندارد * پرواى زيان و طمع سود ندارد جز نور نمىخيزد از آن شعله كه آتش * شمع لگن خوبى او دود ندارد * * *