مير تقي الدين كاشاني

345

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

چون در بر آستانت اگر پا نهاده‌ام * آنجا ز بيم خوى تو بازايستاده‌ام در عشق آرزوى تنعّم نكرده‌ام * هرگز قرار وصل تو با خود نداده‌ام * * * از آن مدهوشتر گشتم كه در محشر به هوش آيم * ز جام عشق او امروز خوردم ، بخش فردا را * * * نه غرض در وصل دارم نه شكايت از فراق * ساده‌لوحى بىزبان چون من نخواهى يافتن * * * بستهء زنجير عشقم پيچ‌وتاب من ببين * شعلهء شوقم سراپا اضطراب من ببين از دل خودكام ، دايم مىشوم خار « 1 » و خجل * دشمنم پيوسته در پهلو ، عذاب من ببين * * * دل به هجران مىنهم در وعده‌گاه وصل او * بس كه نوميدم ز بخت واژگون خويشتن * * * به تو شرح غم هجران ننويسم كه مباد * اين حكايت ز زبان قلم آيد بيرون * * * نه صبر بىتو از اين بيشتر توان كردن * نه غير صبر علاجى دگر توان كردن نه آرزوى تو گنجد تمام در دل تنگ * نه هرگز اين هوس از دل بدر توان كردن * * * ز نهايت تعلّق به تو دارم اتّحادى * كه تو هم نمىتوانى ز من احتراز كردن * * * عهد شباب و ما را در ديده اشك حسرت * بگذار تا بگريم چون ابر در بهاران « 2 » امروز مدعى هم گرييد در وداعم * كز سنگ گريه خيزد روز وداع ياران * * *

--> ( 1 ) . اصل : خوار . ( 2 ) . تضمين غزل سعدى است با مطلع فوق .