مير تقي الدين كاشاني
343
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
غمزهاش ساخته كار من و من غافل از آن * مرغ بسمل شده و نيست خبردار هنوز * * * بر بساط خسرو افشان نقل عشرت اى فلك * پارهپاره كوه محنت بر سر فرهاد ريز ما طلاق برگ عشرت گفته خوش فارغ شديم * گو عروس دهر گل در دامن داماد ريز * * * بسته است به هم زلف تو زنجير ستم باز * در دور قمر فتنه رسيدهست به هم باز * * * مىنگارد خامه در بتخانه نقش پيكرش * مىرود گستاخ و بر ديوار مىآيد سرش بيشتر گردد كبوتر را حرارت در مزاج * نامهء شوقم اگر بندند بر بال و پرش * * * كشيدم تير از دل تا برآيد جان به فرمانش * ولى چون عمر باقى بود در تن ماند پيكانش * * * بهر قتل من كه مىگويد كه خشمآلوده باش * مىكشد صد چون مرا عشقت برو آسوده باش * * * ز وصل او به خيالى از آن شدم قانع * كه در ميانه رقيبى نمىشود واقع * * * امشب به فلك دود دل من شده نزديك * اين سوخته چون شمع ، به مردن شده نزديك * * * بعد چندين محنت هجران اگر يابم وصال * كى گذارد اضطراب دل كه دريابم وصال * * *