مير تقي الدين كاشاني

291

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

هاشمى عمرىست راه عاشقى پيموده‌ام * اين‌چنين سنگين‌دلى هرگز دُچار من نشد * * * همچو من ديوانه‌اى بر چرخ استغنا زنى * اين زمان با آن سگ كو صد تواضع مىكند * * * عجب كه جلوهء حسن تو در نظر گنجد * تجلّيى ز جمالت به كون درگنجد ز عهدهء غم او بيشتر برون آيد * هر آن دلى كه در او درد بيشتر گنجد * * * چشم فتّان تو هرگه مىرود در خواب ناز * فتنه مىگردد به گردش پاسبانى مىكند * * * دى نكردم سجدهء آن شاه حسن از بيم غير * گفتمش صد عذر و با من سر گران دارد هنوز « 1 » * * * ز مى خورده‌ست گويا آب ، گلزار جمال او * كه باغ حسن او امروز خوش كيفيتى دارد * * * اگرچه شهرهء شهرم ز مىپرستى خويش * ولى خوشم كه ندارم خبر ز هستى خويش * * * ز دنيا مىروم با يك جهان حسرت نمىدانم * كه چون در خاك مىگنجم بدين حسرت كه من دارم من از بىالتفاتىهاى يار تازه مىبينم * كه خواهد تازه شد داغى كز آن يار كهن دارم * * * كجاست بخت كه سرخوش ز جام ناز تو گردم * به بزم خاص تو آيم حريف راز تو گردم

--> ( 1 ) . اصل : سرگرانى مىكند .