مير تقي الدين كاشاني

285

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

مكن چون خاك پامال ستم هر لحظه جانم را * كه بسيارم بجويى و كسى ندهد نشانم را مرا كُشتى ز استغنا ، برت تا راز دل گفتم * الهى قطع مىكردند آن ساعت زبانم را * * * گرچه تو را اين زمان ، عاشق بسيار هست * پيشه تغافل مكن ، هم به منت كار هست بو الهوسان از درت ، زود سفر مىكنند * صبر دو روزى مرا ، در دل افگار هست گرچه رخش ديد و داد ، عاشق مشتاق جان * در دل او همچنان ، حسرت ديدار هست هاشمى او را چه غم ، گر به روى از درش * هر طرف او را هزار ، چون تو گرفتار هست * * * ازين گرم اختلاطىهاى او با غير مىبينم * كه مشتاق وصال او تغافل كار مىگردد كسى كز بهر يك نظّاره جان مىداد اى بدخو * تو كارى كرده‌اى كآزرده از ديدار مىگردد * * * اى سر سركشان همه گرد سر سپاه تو * جان هزار پادشه ، پيشكش نگاه تو وارث حسن يوسفى ، مىرسدت عزيز من * دعوى مصر دل كنى ، حسن بود « 1 » گواه تو گر تو ز لطف دم زنى با همهء ستمگرى * گوش نمىكند كسى ، دعوى دادخواه تو ور تو ملايمت كنى روز جزا ستمگرا * دادستان عاشقان ، بگذرد از گناه تو شكوه چه سود هاشمى خو به جفا و جور كن * غور رسى نمىكند خسرو كج كلاه تو * * * به سختى مىدهم جان ، همنشين برخيز جانان را * به بالينم رسان تا من به آسانى دهم جان را شود جان در تن خاك از هواى قامتش پيدا * به هر جانب كه افتد سايه آن سرو خرامان را * * *

--> ( 1 ) . اصل : توو .