مير تقي الدين كاشاني
284
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
محظوظ و بهرهمندند ، چنانچه مىگويند كه مبلغ مذكور به خرجش وفا نمىكند و همانا مضمون اين رباعى را صورت احوال خود ساخته . رباعيّه هر گنج كه در كيسهء افلاك بود * قسمتگر آن اين كف بىباك بود اى دست چنان كه مىدهندت بِندِه * آيد روزى كه در كفت خاك بود امّا باوجوداين حالت ، به وضع خود راضى نبود و مرتبهاى بالاتر از اين طلب مىنمود و به غير از شيوهء صحبت و لوندى چيزى ديگر نمىخواست ، لاجرم در شهور سنهء 991 به اردوى معلّى شتافت ، و در آنوقت حضرت اعلى متوجّه طرف خراسان بود . به همراهى عساكر نصرت شعار به طرف قلعهء تربت توجّه و از آنجا به مشهد مقدّسه رفته شرف زيارت دريافت . چون بار ديگر به اردوى همايون آمد منصب ملك الشعرايى گرفته رايت مفاخرت برافراخت و هم در آن زودى ، در نواحى سمنان هادم اللذّات دو اسبه بر او تاخت . امّا اشعار وى از غزل و قصيده و رباعى ديوانى است قريب به سه هزار بيت كه در آن ولا ترتيب داده بود و اين ابيات مختار از آن غزليات مستحسن مىنمود . انتخاب غزليّاته يا رب قبول عشق تو گردد نياز ما * يابد مراد از تو دل عشقباز ما ستار عيبپوش تويى ، ما گناهكار * مپسند اينكه پرده برافتد ز راز ما ما را چه حد وصف كمال تو كردن است * معلوم تا كجاست حد امتياز ما * * * همه دردم و محبّت ، به خدا اميد دارم * كه به روز حشر بخشد به طفيل عشق ما را نه مراست قدرت آن ، كه نگاه دارم او را * نه تحمّلى كه يكدم به كسى سپارم او را به سپاه ناز اينك ز ره آن سوار آمد * چه كنم چه حيله سازم كه نگاه دارم او را همه حرف نااميدى رسدم به گوش هرگه * به هزار عجز و زارى به سخن درآرم او را به تفحّص دل من كه گريخته ز بندت * مكن اضطراب اينك به تو مىسپارم او را ز تو هاشمى چه پنهان كه دگر هلاك اويم * چه كنم كه دوست دارد ، دل بىقرارم او را * * *