مير تقي الدين كاشاني

279

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

باده تا حاضر نشد اسباب عشرت رو نداد * مى نباشد ، مجلس ما را كه سامان مىدهد ؟ آن‌كه قدر وصل را نشناخت ، گو بنشين خموش * كز سزاى ناسپاسيهاش هجران مىدهد احتياجى نيست در كاشان جمالى را به كس * هرچه مىخواهد به او شاه خراسان مىدهد * * * فرياد ، شب از چرخ برين مىگذرانم * بىروى تو اى ماه چنين مىگذرانم هرچند كه بينم ز رقيبان تو آزار * از بهر تو اى زهره جبين مىگذرانم خون « 1 » مىخورم از هجر تو مانند جمالى * عمرىست كه اوقات چنين مىگذرانم * * * دستم به دست آن بت سرمست داده است * خوش دولتىست اينكه مرا دست داده است طالع نگر كه از همه خوبان خدا مرا * يارى كه دل به او نتوان بست داده است افكنده است مست بدوش رقيب دست * مست است و اختيار خود از دست داده است تا كى كنيم شكوه جمالى ز روزگار * ايزد هرآنچه درخور ما هست داده است * * * شناختن نتوان بس كه غم گداخت مرا * مگر به داغ وفايش توان شناخت مرا به چنگ هجر اسيرم كجاست مژدهء وصل * كه گه‌گهى به چنين روز مىنواخت مرا اگر نداشت سر دشمنى فلك با من * غرض چه بود كه پابست عشق ساخت مرا

--> ( 1 ) . اصل : چون .