مير تقي الدين كاشاني

278

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

كنم به سوى تو چندان سرشك گرم روان * كه از دلت ببرم كينه‌هاى ديرين را دلا مگو سخن از چين زلف او به كسى * كه عزّتى نبود مردم سخن‌چين را * * * تا كاتب قدرت خط سبز تو رقم زد * حرفى كه نه در وصف رخت ديد قلم زد دشوارتر از باديهء عشق رهى نيست * عشق است كسى را كه در اين راه قدم زد * * * عشق چون سر ز گريبان عدم بيرون زد * قرعهء غم همه بر نام من مجنون زد * * * اگر به داغ دلم مهوشان نظاره كنند * ز گريه روى زمين را پر از ستاره كنند گرفتم آنكه ندارند زاهدان عيبى * همين بس است كه عيب شرابخواره كنند جمالى از غم روزشمار فارغ باش * اگر ز خيل سگانش تو را سه پاره « 1 » كنند * * * مجنونم و سر حلقهء ارباب جنونم * صد شكر كه از دايرهء عقل برونم رحم است به داغ دل من لاله‌رخان را * جز آن گل رعنا كه كمر بسته به خونم حال دل ريشم ز رخ زرد عيان است * معلوم كن از حال برون سرّ درونم * * * گر طبيبم نكند چاره دل پرخون را * من نه آنم كه كشم منّت افلاطون را * * * خضر ما را گرچه رشك از آب حيوان مىدهد * نام خاك پاى او گر بشنود جان مىدهد مىدهد گاهى فريب من كه در هنگام خشم * مىكند كارى كه ياد از عهد و پيمان مىدهد با وجود آنكه رندان را پريشانى بس است * محتسب آزار اين جمع پريشان مىدهد

--> ( 1 ) . اصل : ستاره .