مير تقي الدين كاشاني

268

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

چو رسد نويد وصلش ، كُشدم طپيدن دل * كه به هر صداى پايى دل من ز جا بجنبد * * * به من آن پندگو چه مىگويد * من چه ميگويم « 1 » او چه مىگويد زاهد ار گفت نى ، « 2 » حرام بود * بشنو از نى كه او چه مىگويد باقر و وصف نيكوان همه عمر * غير حرف نكو چه مىگويد * * * نمىدانم ز من آن غمزهء پر فن چه مىخواهد * دل و جان برد و عقل و دين دگر از من چه مىخواهد * * * حريم كعبهء اهل دل است كوى غمش * كه هست مرغ دل من كبوتر حرمش * * * به جانان جان سپردم وز بلاى جان شدم فارغ * ز درد عشق مردم وز غم درمان شدم فارغ چنان فانى شدم از خويش و با دلدار پيوستم * كه از ذوق وصال و محنت هجران شدم فارغ * * * هر دم ز عشق بس كه جنونم فزون شود * عشق جنون‌فزاى من آخر جنون شود * * * به مژگان خاك راهش رفتم و خارى است در جانم * كه ترسم در رهش افتاده باشد خار مژگانم * * * منم كه در غم او مشت استخوان شده‌ام * چنان كه خواست سگ او مرا ، چنان شده‌ام و له فى الرباعيّه زين كهنه رباط چون سفر بايد كرد * از هرچه در او بود گذر بايد كرد

--> ( 1 ) . اصل : چه مىگوم . ( 2 ) . اصل : مى .