مير تقي الدين كاشاني

216

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

خو كرده‌ام به غم چه توان كرد عادت است * شادم ز تلخكامى هجران طبيعت است آسودگى بلاى دل دردمند ماست * بهبودِ حال ما نمكى بر جراحت است * * * سرت گردم به يك ديدن بخر جانى كه من دارم * كه ارزان است و بىمقدار چندانى كه من دارم بسوزد با همه سنگين‌دلى آخر دلت بر من * اگر آگه شوى از سوز پنهانى كه من دارم دلت نازم چه مىپرسى ز حال سينهء چاكم * كه معلوم است از چاك گريبانى كه من دارم * * * ز جعد زلف تو يك حلقه بىاسير مباد * بناى مهر و محبّت خلل‌پذير مباد كشند خار و خس از خوابگاه راحت ما * نصيب پهلوى ما بستر حرير مباد * * * ريخت خون هركه بود آن‌گه در بيداد بست « 1 » * بعد قتل عالمى زنجير عدل و داد بست « 2 » * * * گر شوى ز افغان من بيدار ، منع من مكن * زانكه بر مرغ سحر نتوان ره فرياد بست منع شيرين گر توان كردن ز مهر كوهكن * كى توان راه خيالش بر دل فرهاد بست * * * از گلستانى كه هركس گل به دامن مىبرد * باغبان از ديدن گل ، رشك بر من مىبرد * * * مسكين سگى كه جسم من ناتوان خورد * جسم مرا سگى كه خورد استخوان خورد

--> ( 1 - 2 ) . اصل : تست .