مير تقي الدين كاشاني
182
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
چنان گرم است در دل فكر كفر زلف ترسايى * كه گر لب مىگشايم بهر استغفار ، مىسوزم * * * خواهيم كرد با او ، سوداى بىزيانى * يار است و نيم نازى ، ماييم و نيمجانى بازار اشتياقش جان گرم كرده گويى * هر مو جدا گشودهست از شوق او دكانى ما بوى پيرهن را در جان ذخيره داريم * شايد نيايد از مصر هر روز كاروانى * * * گوش فلك نمىشنود درد و داد ما * نيكو نمىخرند متاع كساد ما شهر محبّتيم كه در عرصهء اميد * چون تيرگى زلف نمايد سواد ما گويى مگر به رسم امانت نهادهاند * از بيم خوى او غم او در نهاد ما و له فى الرباعيّات از چشمهء ما آب ندامت زاييد * وز مادر عشق ما ملامت زاييد انگشتنما شديم در محشر عشق * آخر شب ما روز قيامت زاييد * * * سلطان سرير عشقم اين تخت « 1 » من است * اسباب نشاط آرزو رخت من است گلهاى درخت من سياه است تمام * گويى آتش ز چشمهء بخت من است * * * اى چشمهء آب زندگى خنجر تو * بادا سر من فداى خاك در تو گفتند كه از درد ، سرت مىگردد * گرديده مگر دلم به گرد سر تو * * * اى مظهر لطف و قهر يكتاى قديم * وى گشته ز كاف كون مقصود كريم تا تيغ تو شد بلند چون نيزهء لام * شد ملك عدو تنگتر از حلقهء ميم * * *
--> ( 1 ) . اصل : بخت .