مير تقي الدين كاشاني

167

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

بس كه خشكى ز هوا برده نم گريهء شوق * چاك صد دل بتوان دوخت به يك رشتهء آه در دل سخت جفا گريهء ما رحم آراد * راست زان‌گونه كه جوشد ز دل سنگ ، مياه اگر از نور توام پرتوى افتد در جان * صندل درد سر بخت شود صبح پگاه اى مسيح اين نفس گرم بِدَم بر گل صبح * دردسر گو به دعا ختم كن و عذر بخواه تا جهان جملگى اندر كنف لطف حق است * لطف حق باد پناه و كنف دولت شاه * * * شعلهء شمع محبّت سوخت از پا تا سرم * هركه آبى گرم كرد آتش گرفت از پيكرم رفته نور « 1 » از پيكرم ، همدوش ماه مُفلسم * رفته خون از ديده‌ام همچشم شمع خاورم آنقدر تلخ است كام من كه بعد از سوختن * مىگشايد چشمه‌هاى زهر از خاكسترم چون بماند در جگر آبم كه از سوز درون * تر به آتش مىشود هر دم زبان چون اخگرم از بخور طبع آتشبار خود چون آفتاب * خون گشايد از دماغ چرخ ، مشك اذفرم گر رود سوى فلك از آتش طبعم بخور * گاو گردون مست مىگردد ز بوى عنبرم

--> ( 1 ) . اصل : بوز .