مير تقي الدين كاشاني

158

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

عشق را با دلم چنان كار است * كه دل از بيم جان گرانبار است گو بدل كن به زندگيم آسان * پيش هركس كه مرگ دشوار است رقص تسبيح زاهدان بر كف * بر دلم جلوه‌هاى زنّار است ما و مستى ز بادهء شوقى * كين خمار آن كشد كه هشيار است من كه ناچار آمدم به جهان * گر كشم باده نيز ناچار است اى مسيح از سر اين حديث بنه * سر منصور بين كه بر دار است چند ازين شروه‌هاى پا دارى * سرِّ مستان بگو به هشيارى * * * اى در نظر از نقش خطت ، روح مصوّر * وى در بدن از مهر رخت جانِ مكرّر هرگه كه برِ روى توام بگذرد از دل * مانند صنوبر بدر افتد دلم از بر بر صفحهء تن تا همه حرف تو نگارم * جان از همه رگهام نموده خط مسطر از بس كه تمنّاى تو در سينه نهفتيم * وين خاك شد از پرتو روى تو منوّر هر گوشه خيال تو ز چاك دل من خاست * چونان كه سر از خاك برآرند به محشر ور ديدهء حسرت شودم بر رخ تو چار * يمن تو مربّع كند اين اشك مدوّر بر فتنهء يأجوج حوادث بتوانى * بستن ز غبار تن من سدِّ سكندر بر كشتى دل غير غمت هيچ نداريم * گرچه نكشيده‌ست كسى كوه به مَعبر يك شام ز گردون نرود سرخى خورشيد * گويى كه ز خون دل ما برده معصفر زين گريهء تر دامن و زين خندهء لب خشك * گه تَر كُنَمى خشك و گهى خشك كنم تر جانم ز تماشا چو مسيح‌ست بر افلاك * جسمم ز تمنّا چو خليل است بر آذر از شش جهتم چرخ گرفته‌ست تو گويى * كين مهره فرومانده ز ده وجه به ششدر شش در ز جهان باز بود ليك دلم را * يك قاصد امّيد نيامد ز يكى در بر شش جهت از بس كه نهم ديدهء امّيد * بينى كه مسدّس شود اين سقف مدوّر زنگار دل تلخ اميد ، آنْش چنين ساخت * ورنه ز چه اين سقف نمودار شد ، اخضر