مير تقي الدين كاشاني

159

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

افسرده مزاج فلك از سردى و خشكى * ز آنست كزو گرم دلانند مكدّر مبهوت چرا مانده به اين چهرهء خضرا * گر نيست همى منّتى اين پير معمّر من بعد گرو گيرم ازو در بر خاقان * من بعد ازو داد كنم بر ره قيصر عباس جوانبخت كه در سايهء تيغش * اين خاك سيه‌فام ، بدخشان شده يكسر احول شودم سامعه از حسرت تكرار * هرگاه كه مدح شه ايران كنم از بر لختى حَوَلْ از باصره در سامعه آيد * زان سامعه از كُه شنود ناله مكرّر از نالهء فرهاد ز شوق لب شيرين * چون تربت فرهاد نمايد ز برابر از ابر كفش صورت جان گشته هويدا * وز خاك رهش طينت دل گشته مخمّر در پهلوى انفاس نهان داشته عيسى * در سينهء الفاظ عيان ساخته كوثر خورشيد برابر شودى با رخ خوبش * گر ذرّه شود با رخ خورشيد برابر گر مرده رسد جمله چو عيسى بدهد جان * ور قلب بود جمله چو اكسير كند زر زان بوى فرحبخش چو ارواح مقدّس * زان روى عرقناك چو خورشيد مقطّر گر شامّه حاشا شنود بوى خلافش * گردند در اعضا همه ارواح ، مكدّر بر خنجر تو جان عدو مضطرب آيد * چون قطرهء خونى كه دود بر دم خنجر تا بوى تمنّاى تو در كالبدم خفت * در ديدهء نرگس كشم از خاك خود اغبر خوى تو بشويد همه خون از جگر صبح * بوى تو بروبد همه گَرد از دل عنبر حزم تو كند گَرد نهان در دل زمزم * عزم تو كند كوه روان در دل صرصر گر سايهء تيغ تو به دريا فتد از دشت * ماهى همگى تخم كند ، تخم سمندر كى جان برد از تيغ تو خصم تو كه بر وى * شمشير تو مانند قضايىست مقدّر ور در دل كس آتش سوداى تو افتد * خود نالهء ناقوس برآرد دلش از بر گر در سر كس دود تمنّاى تو پيچد * چون شعلهء فانوس نمايد خرد از سر آن تيغ كه چون صبح برون آورى از شب * ماند به قضايى كه به شب زاد ز مادر بر عمر تو پيوند شده مدّت جاويد * مانند نهالى كه به پيوند دهد بر شاها منم آن بلبل خوش‌لهجه كه هر صبح * بر شاخ گل مدح توام مانده ثناگر