مير تقي الدين كاشاني

118

خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )

چون پادشاه حسن تو جا در فلك كند * وز كبرياش تنگ شود جا بر آفتاب تا رخت خود كشد به زمين از حريم چرخ * در دم كند كرايه ز عيسى خر آفتاب شاها مسيح چون بگشايد زبان گرم * گردد ز شعلهء سخن او تر آفتاب از فيض مدحت تو كه از رشك راى تو * هر صبحدم به خويش زند خنجر آفتاب شد در حروف صفحهء او مدغم آسمان * شد در نقاط جامهء او مضمر آفتاب او را به زير سايهء ماه علم فرست * روزى كه همچو سايه بود بر سر آفتاب * * * ز بس كه مىكند از سوز من فغان آتش * اساس جسم مرا مىخرد به جان آتش ز سينه‌ام همه شب دود مىرود به فلك * مگر به كوكب من مىكند قران آتش مگو كه خط شعاعىست گرد سينهء مهر * به دست چاك دلم داده ريسمان آتش جهان ز دوست پُر است اى خرد مشو منكر * ولى ز طور شود بيشتر عيان آتش بيا نگاه كن اى عقل خيره چشم كه عشق * ز ارغوان زده در جان بوستان آتش تو را كه شعلهء شمعى نباشد اندر دل * گمان برى كه كسى چون زند به جان آتش ز مُلكِ سينهء پروانه قدر سوز بپرس * در آن ديار كه بخشند « 1 » رايگان آتش مسيح پُر شده‌اى گرم گرم گفتن خويش * به هوش باش كه مىگيردت زبان آتش بسوز پاك ولى سوز عشق پنهان دار * توان به حيله نگهداشت در دهان آتش

--> ( 1 ) . اصل : بخشند .