مير تقي الدين كاشاني
115
خلاصة الأشعار و زبدة الأفكار ( بخش كاشان ) ( فارسي )
همچو صدف راز ابر در دل خود پاس دار * مشك كه غمّاز گشت ، بود در اصلش خطا باج ز خورشيد خورد سينهء تاريك من * شبپره از يمن عشق ، كام گرفت از ضيا گر نبود آه من با نفس سرد غير * برفتد از صلب كون نطفهء نشو و نما خاطر من آفتاب وقف كند بر سپهر * پيكر من استخوان طرح نهد بر هما گر نبود پا و دست بس بودم عقل و روح * عقل نماند ز دست ، روح نيفتد ز پا قيمت اگر ناورد ، دود دلم گو ميار * بخل ندارد نسيم ، نور ندارد بها دل پى اميد خويش سعى بسى كرد و باز * عجزكنان آمديم بر سر راه قضا بس عجب از فيض ماست اينكه كريمان فيض * هستى ما را زدند بر در امكان صلا مجلس واعظ كجا ، خلوت عاشق كجا * كى دَم عيسى شود همنفس اژدها اين حَشَر بادسنج فاختهسان كردهاند * گردن اقبال خويش رنگ به خون ردا با اثر مهرشان شعله شود زمهرير * با نظر حرصشان كاه شود كهربا افسر اقبال خويش داده به باد غرور * پيرهن مهر خويش شسته به خون وفا