مؤلف مجهول
432
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
چيدن آب استنجا . سؤال همين شد و جواب اين و بس « 1 » . ملا شب مهمان شيخ بود ، على الصباح مراجعت كرد . شيخ قدس سره العزيز به وداع ملا برآمد . ملا گفت : اى حبيب ! مرا داعيهء آمدن نبود ، و مرا « 2 » به زور فرستادند و به اكراه آمدهام « 3 » ، هرچه داشتم كه به مشقت بسيار و رياضت بيشمار حاصل كرده بودم ، به يكبارگى از من ربودى و اوقات چندين سالهء مرا ضايع ساختى ، چهكار كنم ، و چه چاره سازم و به شهر به چه روى روم ، و چه گويم ؟ و گريه آغاز كرد « 4 » . شيخ را بر حال ملا رحم آمد ، تبسم كرد و گفت : اى مولانا ! قدم پيش مانيد و در راه خود ببينيد و غم مخوريد . آن بود كه « 5 » ملا رو به راه كرد . اندك راه رفته بود « 6 » كه « 7 » در فيض گشاده شد « 8 » و علم به دوچندان اول ملا « 9 » در خود يافت ، گفت : الحمد لله كه جان به سلامت آوردم . چون ملا به شهر رسيد به معترضان گفت : اى ياران ! آن شخص را به حالش « 10 » گذاريد كه او عزيز كردهء حق است سبحانه كه هيچكس را ياراى سخن نيست ، چه جاى آنكه تعزيز كند . بدانيد كه منطقى بود كه به سلامت رفت و به سعادت آمد ، زيراكه وى شمشير آبدار دورويه است كه چپ و راست مىبرد . آنگاه سكوت كردند . يك سال برين گذشت . هيچ زن و مرد نماند كه به شيخ رجوع نكرد . ازين واقعه خبر به كلانتر محتسبان رسيد كه وى بسى قادر الاحتساب بود ، و چاشنى ولايت نيز داشت . وى « 11 » چند محتسب را فرستاد كه شيخ را احتساب كنند . محتسبان رفتند . اتفاقا در زمانى رسيدند كه شيخ در صحبت بود . محتسبان درآمدند كه احتساب كنند . شيخ به يكبار به طرف اينها « 12 » نظر كرد و تصرف خود را گماشت و جذب كرد « 13 » . محتسبان همه گريبانهاى خود « 14 » چاك زده و درهها « 15 » را پرتاب داده بىاختيار به صحبت شيخ درآمدند و بعد از فراغ صحبت ، ارادت قبول كردند و مريد شدند و از سلك درويشان گشتند . و دو روز برين گذشت ، هيچيك ازين جماعت ظاهر نشدند . ملاى محتسب از پى اينها چند ديگر را فرستاد . آنها نيز ازين جماعت شدند . آخر الامر خود بسى كس روان شد . نزديك رسيده بود كه سيهپوشى پيش آمد . ملاى محتسب پرسيد : اى گدا ! از كجا مىآيى ؟ گفت : از خدمت پير مىآيم . باز پرسيد كه : پير تو چهكاره است ؟ درويش گفت : پير من به اوامر مأمور و عامل است و از نواهى مجتنب
--> ( 1 ) - ب : - و بس ( 2 ) - ب : - و مرا ( 3 ) - ب : آمدم ( 4 ) - ت : آغاز كرده ( 5 ) - ب ، ت : چون ملا ( 6 ) - الف ، ت : راه آمده بود ( 7 ) - الف : - كه ( 8 ) - الف ، ت : برگشود ( 9 ) - ب : - ملا ( 10 ) - ت : بجايش ( 11 ) - ب : - وى ( 12 ) - ب : ايشان ( 13 ) - الف : وحدت كرد ( 14 ) - ب : + را ( 15 ) - ت : درها