مؤلف مجهول
431
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
كه هركه جان داشت آرزوى صحبت شيخ كرد . اكابر و اشراف و موالى و اهالى « 1 » كاشغر اتفاق كردند كه : اى ياران ! « 2 » اين چه « 3 » شيخ است كه تمامى مردم را از راه برآورد و پيش خود كشيد « 4 » ؟ چون است كه يكبار احتساب لسانى بكنيم . اگر ممنوع شود خوب و اگر نشود به تعزيز بالضرب منزجرش سازيم ؟ و دانشمندى را به اتفاق تكليف كردند كه در علم يگانهء شهر و نادرهء عصر خود بود « 5 » و در علوم ديگر هم دستى داشت . آن دانشمند سخن اين جماعت را قبول كرد و به چند شاگرد به جانب شيخ روان شد و رو به راه كرد . در راه چند مسئلهء مشكل به خود قرار داد كه از شيخ تحقيق كند . چون به لنگر نزديك رسيد ، بىاختيار از اسب فرود آمد ، با وجود آنكه در راه قرار داده بود كه : تا به در لنگر او « 6 » نرسم از اسب فرود نيايم « 7 » ، به گمان آنكه اين هم « 8 » يك نوع احتساب است . اما با وجود اين قرارداد « 9 » طاقت نياورد و ياراى « 10 » آن نشدش كه اين « 11 » بىادبى را به نسبت شيخ بكند « 12 » . پياده به جانب لنگر ميل كرد « 13 » . ديد كه شيخ به جماعتى از مريدان در در لنگر ايستاده است . شيخ به مجردى كه ملا را ديد تصرف كرد . ملا بىاختيار به جانب شيخ دوان شد . و حضرت « 14 » شيخ نيز ازين جانب به استقبال ملا روان شد . و حضرت شيخ « 15 » ملا را در كنار خود گرفت و از زمين برداشت و برافشانيد . هرچند داشت از علم ، كه به رياضت بسيار و به مشقت بيشمار حاصل كرده بود ، چون برگ بيد كه در وقت خزان ريزد « 16 » ريخت . و ملا را به لنگر تكليف كرد ، و در پيشگاه لنگر ملا را اجلاس كرد و خود در پهلوى آستانه قرار گرفت و سر به مراقبه فروبرد . و ملا نيز مراقب شد . مدت مديد « 17 » مراقب بنشستند . ملا هرچند زور كرد كه مسئله ( اى ) از آن مسايل قرار دادهء خود از شيخ تحقيق كند ، به خاطرش هرگز نرسيد . آخر الامر به خود گفت : اى منطقى ! بىتحقيق مسئله ( اى ) اگر از پيش اين شيخ بازگردى ، اكابر ترا چه گويند ؟ بلكه « 18 » زبان طعن هم به تو « 19 » بگشايند . بيا يك چيزى بارى « 20 » تحقيق كن . هرچند فكر و ملاحظه كرد ، چيزى نيافت غير ازين كه از درازى فش سؤال كند . گفت : اى حبيب ! اين همه فش دراز از براى چه مانده ؟ شيخ گفت : از براى
--> ( 1 ) - ب : اهالى و موالى ( 2 ) - ب : - كه اى ياران ( 3 ) - ب : + نوع ( 4 ) - ت : كشيدن ( 5 ) - ب : يگانه عصر و نادره زمان بود ( 6 ) - ب : - او ( 7 ) - ب : نرسد فرود نيايد ( 8 ) - ت : اين همه ( 9 ) - ب : قرار ، ت : قرار دادن ( 10 ) - ب : - ياراى ( 11 ) - ب : + نوع ( 12 ) - ب : به نسبت آن بزرگوار بكند ( 13 ) - ب : لنگر روان شد ( 14 ) - ب ، ت : - حضرت ( 15 ) - ب : - و حضرت شيخ ( 16 ) - الف : - ريزد ( 17 ) - الف : ت : مدت دير ( 18 ) - ت : بلك ( 19 ) - ب : - هم به تو ( 20 ) - ب : - بارى