مؤلف مجهول

424

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

روزى در خلوت خود نشسته بود كه « 1 » روح مربى آن حضرت كه حضرت خواجه اويس « 2 » است رحمة الله تعالى عليه ، حاضر شد و گفت : اى عبد الرحمن ! هشتاد سال عمر ديدى و ازين جمله بيست و پنج سال رياضت كشيدى و به مقصود خود « 3 » رسيدى ، اين بار مصلحت آن است كه بالكليه از دنيا و ما فيها چشم‌پوشى و به دوست پيوندى ، كه در وى مژدهء نجات و چندين درجاتست . اين بگفت و غايب شد . بزرگوار چون اين مژده بشنيد ، خوشحال شد . درويشان را جمع كرد ، و چند « 4 » سخن بروجه وصيت ادا نمود ، و منتظر و مستعد نشسته بود كه حضرت خواجگان و خواجه ابو الفيض الهى حاضر آمدند . بزرگوار از آمدن اين جماعت بسى خوشحال شد و گفت : اى ياران ! مگر از براى مژده طلبى آمده‌ايد ؟ حضرت خواجهء زنده‌دلان گفت : اى عبد الرحمن ! « 5 » مژده مر ترا كه به دوست خواهى پيوست ، اما موقوف به آنست كه امروز ترا به ملك ماچين بايد سفر كرد كه مدفن تو آنجاست و در همين روز به خاك بايد رفت . شيخ گفت « 6 » : مرا تنها بايد رفتن ؟ بزرگواران گفتند : خداى تعالى دوستان خود را در همچنين صحرايى تنها هرگز روا دارد « 7 » ؟ مايان همه در ملازمت خواهيم بود . فى الحال « 8 » بزرگان و اين چهل و يك‌تن درويش كه ايشان را طى ارض حاصل شده بود ، روان شدند . در طرفة العين رسيدند به يك صحرايى كه نه آنجا « 9 » آب است و نه آتش و نه مردم ، غير از تودهء ريگها هيچ نى ! حضرت خواجهء زنده‌دلان گفت : اى عبد الرحمن ! قرارداد همين است . شيخ خوشحال شد . درويشان گفتند : اى شيخ ! چه محل خوش‌حاليست كه اين نوع باديه ( اى ) حواله شود و تو خوشحالى كنى « 10 » ؟ شيخ گفت : اى ياران ! چون خوشحال نباشم كه بىنام‌ونشان باشم . درويش آن است كه جز خداى كسى او را نداند « 11 » ، به تخصيص در طبقه اويسيه كه حضرت اويس قدس الله سره العزيز به‌جز نام از آن حضرت نمانده است در جهان . اين بگفت و جان به حق تسليم نمود « 12 » . درويشان حيران بماندند كه درين صحرا آب طهارت را چه چاره كنيم « 13 » ؟ شيخ غياث الدّين گفت : غم مخوريد كه حق سبحانه و تعالى دوست خود را بىغسل نخواهد به خاك برد . و به روح شيخ خود متوجه شد . از سينهء مبارك شيخ آواز آمد كه : اى غياث الدّين به حضرت خواجگان عرضه‌دار كه در سر من حاضراند . به فرمودهء شيخ « 14 » ، شيخ

--> ( 1 ) - ب : - كه ( 2 ) - ب ، ت : + قرنى ( 3 ) - ب : - خود ( 4 ) - ب : چندين ( 5 ) - ب : - اى عبد الرحمن ( 6 ) - ب : - گفت ( 7 ) - ب : صحرايى هرگز تنها روا دارد ( 8 ) - ب : + شيخ و ( 9 ) - ب : كه آنجا نه ( 10 ) - ب : خوشحال باشى ( 11 ) - ب : او را كسى نداند ( 12 ) - ب : تسليم كرد ( 13 ) - ب : چاره سازيم ( 14 ) - ت : + خود