مؤلف مجهول
410
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
الصباح برخيز و سير قريههاى اين شهر بكن و هركدام منزل كه خوش آيد آنجا بايد بود . آن بود كه « 1 » چون « 2 » شب به آخر آمد و صبح سعادت « 3 » دميد و قرص خورشيد خيمه پرنور بر سر عالم كشيد ، بزرگوار به سير رو نهاد و مىگشت . اتفاقا سير او به منزلى افتاد . آن منزل او را بسى خوش آمد ، زيراكه جاى خوش هوايى « 4 » و آبهاى روان « 5 » و دامنهء كوه و باغات معموره و مردم نيك فعال « 6 » و خوشخوى داشت . لب آبى گرفت و جزدان زير سر نهاد و به خواب رفت . در خواب خود ديد كه مرد سفيدريشى پيدا شد و گفت : اى جوان ! از كجا مىآيى ، و نام تو چيست ، و شهر تو كدام است ؟ بزرگوار گفت : اى پير ! « 7 » نام من تاج العطائى است ، و شهر من نجف است ، الآن از مدينهء حضرت رسول صلى الله عليه و سلم مىآيم . چون « 8 » اين جواب حضرت بزرگوار را آن پير شنيد ، گفت : اى جوان ! خوش آمدى و قدم صفا آوردى ، و ليكن بىادبى كردى كه به اين منزل آمدى و از صاحب منزل نپرسيدى و ملازمت نكردى و رخصت نخواستى « 9 » و بىادبانه به خواب مشغول شدى . بزرگوار گفت : اى شيخ بزرگوار ! الغريب كالاعمى ، معذور دار كه من غريبم و حكم نابينا دارم ، و نابينا را حال اين است كه نيك و بد را فى الحال امتياز و تفرقه نمىكند . من چه دانم كه صاحب اين منزل كدام است « 10 » ؟ آن شخص گفت : غريب كجايى ، و به چه تقريب اينجا افتادى ؟ بزرگوار گفت : غريب ماچينم ، و به تقريب سير اينجا افتادهام . آن شخص باز پرسيد كه : اى جوان ! هر زمان مرا به صفت شيخى ياد مىكنى ، چه دانستى كه من شيخم ؟ بزرگوار قدس الله سره العزيز فرمود كه : « 11 » به زبان عربى پير سال يافته را شيخ مىگويند ، بالفعل اين در نظر من آمد كه مرد سال يافته ، اگرچه معانى ديگر نيز دارد . چون از خواب بيدار شد ، ديد كه هيچكس نى . بهفور « 12 » برخاست و غسل به جاى آورد و دوگانه « 13 » ادا نمود بعده به ميان مردم درآمد . اتفاقا به خانهء همان مرد رفت كه در خواب ديده بود . و اين شخص از آمدن حضرت بزرگوار قدس الله سره العزيز ظاهرا و باطنا خبر يافته بود ، و انگيز طبخ كرد و آماده ساخته منتظر نشسته بود كه بزرگوار قدس سره العزيز به سروقت او تشريف آورد . شيخ بزرگوار را استقبال كرد و مصافحه بينهما واقع شد و بنشستند . بالفعل طعام حاضر ساخت . بعد از دفع جوع شيخ احوال پرسيد . بزرگوار كيفيت حال بيان كرد . بعده بزرگوار نام شيخ را پرسيد .
--> ( 1 ) - ب ، ت : - آن بود كه ( 2 ) - الف : - چون ( 3 ) - ب ، ت : - سعادت ( 4 ) - ت : + و جوى ( 5 ) - ب : - آبهاى روان ( 6 ) - ت : خصال ( 7 ) - ب : شيخ ( 8 ) - الف ، ت : - چون ( 9 ) - ت : رخصت نخاستى ( 10 ) - ب ، ت : - من چه . . . كدام است ( 11 ) - ب : بزرگوار گفت قدس سره كه ( 12 ) - ب ، ت : بالفور ( 13 ) - ب : + از بهر يگانه