مؤلف مجهول

411

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

شيخ گفت : نام من بغراست ، و شيخ اين ديارم . بزرگوار قدس الله سره العزيز فرمود : نيك نامى و ليكن بىمسمى است . شيخ از سر اعراض گفت : چگونه بىمسمى است ؟ حضرت « 1 » بزرگوار قدس الله سره العزيز گفت : اى شيخ ! بغرا به زبان تركى شتر مست را مىگويند ، و در وى چند خصلت است ، و ليكن در تو هيچ‌كدام « 2 » از آن خصايل ظاهر نمىشود . پس « 3 » چگونه بغرايى ؟ شيخ گفت : آن خصايل « 4 » كدامهاست « 5 » آن بزرگوار قدس الله روحه و طيب الله مرقده و جعل الجنة مسكنه « 6 » گفت : اى شيخ ! اول آنكه بغرا باربردار مىباشد ، و تو يك مثقال بار نمىتوانى برداشتن . دوم آنكه زياده از دو مشت آرد نخورد و به همان قناعت كند ، و اگر ترا ده نوع طعام پيش آيد « 7 » از هيچ‌كدام نخواهى « 8 » رو گردانيدن . سوم « 9 » آنكه او سركش شتران تواند بودن ، و تو خود را نتوان سر كردن . چهارم آنكه هرچه پيش آيد از خس و خار يكسان بخورد ، و تو طعامهاى لذيذ مىخورى . شيخ بغرا باز پرسيد كه : از كجا دانستى كه من بار نتوانم برداشتن ؟ بزرگوار گفت : اى شيخ ! اگر توانستى بار برداشتن ، از من غريب كه حكم اعمى دارم و نادانسته پاى خود دراز كردم و خواب رفتم ، « 10 » كه ماندگى بر طرف شود ، ايراد نبايستى گرفتن . اين مقدار بار نتوانستى برداشتن . اگر در تو چاشنى ولايت بودى ؟ در مقام عفو بايستى شدن ، چنان كه اولياء سابق رضوان الله عليهم اجمعين كوه كوه مكروهات را از مردم مسافر و « 11 » مجاور عفو فرموده‌اند « 12 » . چه جاى آنكه مسافران را ايراد گيرند . بدانكه منقول است از حضرت سلطان العارفين و برهان المحققين و قدوة السالكين بايزيد بسطامى قدس الله سره العزيز و رحمة الله و بركاته كه « 13 » به راهى مىرفت . و درويشى در سر آن راه نشسته بود . به يك بىقيدى دوسه تنكچه سفيد داد كه « 14 » : بىقيدى ترا وقتى مىدانم « 15 » كه اين تنكچه‌ها را « 16 » بگيرى و آن شخص كه مىرود سه مشت بزنى . اين بىدولت گفت : خوش باشد ! به‌فور « 17 » اين تنكچه‌ها را بگرفت و از پى آن بزرگوار دوان « 18 » شد و رسيد و بلا توقف بر قفاى آن حضرت سلطان « 19 » روى زمين يك‌مشت سخت كوفت . حضرت بزرگوار برو افتاد . فى الحال برخاست و راه خود گرفت و روان شد ، و هرگز به جانب ضارب نگاه نكرد . آن بدبخت « 20 » مشت ديگر بزد .

--> ( 1 ) - ب : - حضرت ( 2 ) - ب : كدامى ( 3 ) - الف ، ت : - پس ( 4 ) - ب : خصلتها ( 5 ) - ب : كدامست ( 6 ) - ب : - و طيب الله . . . مسكنه ( 7 ) - الف : پيش‌آمد ( 8 ) - ب : هيچ كدامى نتوانى رو گردانيدن ( 9 ) - ب : سيوم ( 10 ) - ب : خواب كردم ( 11 ) - الف ، ت : - مسافر و ( 12 ) - ب : عفو كرده‌اند ( 13 ) - ب : - كه ( 14 ) - الف : - كه ( 15 ) - ب : وقتى دانم ( 16 ) - ب : - را ( 17 ) - ب ، ت : بالفور ( 18 ) - ب : روان شد ( 19 ) - ب : بر قفاى آن سلطان ( 20 ) - الف ، ت : - آن بدبخت