مؤلف مجهول
403
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
نهادهام ، و از قيد جهان آزادهام ، و از وطن خود دور افتاده مىروم كه مونسى يابم و به او باشم . مار گفت : اى غريب ! من نيز درين بيابان غريبم و مشتاق مونسام ، اگر مؤانست مرا قبول كنى با همديگر باشيم « 1 » . خواجه گفت : اى مار ! تو مارى و من آدم چگونه ميان ما و تو موافقت شود « 2 » و مؤانست پديد آيد ؟ مار گفت : اگرچه آن نوع است ، اما هر دو مخلوق يك آفريدگاريم ، در تخليق مايان هيچ « 3 » تفاوت نيست ، چنان كه فرمود : « ما تَرى فِي خَلْقِ الرَّحْمنِ مِنْ تَفاوُتٍ » [ الملك : 3 ] . خواجه چون اين بشنيد ، متعجب شد و گفت كه : عجب است كه بىزبانى از كلام خداوندى خبر دارد ! پندارم كه آدم است يا جن . بر هر تقدير چندگاه به وى باشم ، تا تفحص حال او بكنم . اگر مؤانست درگيرد با او باشم ، و الا راه خود گيرم . آن بود كه قبول كرد و با وى بود مدت يك سال . و از امور متعجبهء مستحسنه ازين مار بديد ، به خود گفت : اى محب ! بدانكه اين « 4 » مار است و تو آدم اما در معنى او آدم است « 5 » و تو مار ، زيراكه هر فعل « 6 » نيكى كه در آدم است در وى هست ، اما شايبه ( اى ) در تو نيست . ازين مار بايد كه « 7 » عبرت گيرى ، كه « 8 » حق سبحانه و تعالى به تقريبها به تو هديه داده است . صحبت او را غنيمت دار ، و چنگ از وى باز مدار ، و مؤانست او را مغتنم شمار ، باشد كه از صحبت وى منفعت بينى . چون روزى چند برين گذشت ، خواجه « 9 » گفت : اى بندهء خداى ! آخر بگو كه آدمى يا پرى تا خاطر من قرار گيرد ؟ مار گفت : اى محب ! يك سال است كه مؤانسى اگر آدم مىبودم من وجهى مىدانستى . من همان مارم كه روز اول ديدى . بزرگوار گفت : تواند بود « 10 » كه به مرتبهء ابدالى رسيده باشى ؟ مار به خود پيچيده و تبسم كرد و گفت : اى محب ! نيك دريافتى كه من آدمم و « 11 » از جماعت رجالالغيبم ، و از خيل ابدال . و نام من عبد الله است و كار من سير در جهان است « 12 » و تصرف در آن . هر زمان كه در حركت مىآمدم ، « 13 » تو مىپنداشتى كه عبادت مىكند ، اما نه در عبادت مىبودم ، بلكه « 14 » به جماعت خود در سير ملك و ملكوت ره مىپيمودم ، و خود را به تو آنچنان مىنمودم . و خود را افشانيد ، و از لباس مارى بيرون آمد . خواجه ديد كه عجب مرد « 15 » صاحبصورتى « 16 » و خوشقامتى كه به هيچكسش « 17 » نتوان نسبت كردن .
--> ( 1 ) - ت : باشم ( 2 ) - ب : آدم ، ميان ما و تو چگونه موافقت شود ( 3 ) - ب : - هيچ ( 4 ) - ب ، ت : + در صورت ( 5 ) - الف ، ت : - است ( 6 ) - ت : فعلى ( 7 ) - ب : بايد كه از اين مار عبرت ( 8 ) - ب : + حضرت ( 9 ) - ب : بزرگوار ( 10 ) - ب : گفت مىتواند بود ( 11 ) - ب : - آدمم و ( 12 ) - الف ، ت : - است ( 13 ) - ب : كه حركت مىكردم ( 14 ) - ت : بلك ( 15 ) - ب : مردى ( 16 ) - ب : صورت ( 17 ) - ب ، ت : به هيچكس