مؤلف مجهول
404
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
و گفت : اى محب ! بدانكه خداى « 1 » تعالى مرا محض از براى تو درين بيابان فرستاد كه تو خواهى اينجا افتاد ، به تو انس گيرم و موافقت نمايم و تربيت كنم . امروز وعده به آخر رسيد ، مىبايد كه از همديگر جدا شويم . آنگاه شيخ عبد الله گفت : اى محب ! « 2 » برخيز از جاى خود و آمين گوى ! بزرگوار بهفور « 3 » از جاى خود برخاست و آمين گفت . و شيخ « 4 » فاتحه خواند و به روى مبارك خواجه محب بدميد . خواجه بى خود شد . در آن بيخودى شق سينهاش كرد و شستوشوى نمود و دوخت . فى الحال « 5 » به شد . و فاتحهء ديگر بخواند و « 6 » به روى وى بدميد . خواجه باز به خود آمد ، صفايى در دل خود دريافت « 7 » . شيخ گفت : اى محب ! چه ديدى ؟ گفت : صفاى باطن ديدم . شيخ گفت : اصل همه كارها صفاى باطن است . ديگر كارگر مىبايد كه كار كند . بدانكه آينه اگر صاف باشد صور اشيا در وى محسوس گردد . من بعد برو و هرجا كه خواهى مىباش « 8 » . و مرا سالى دو بار چشم دار . اين بگفت و غايب گشت « 9 » . بزرگوار در همان منزل قرار داشت . چهار مرتبه شيخ به سروقت وى رسيد . درين دو سال مقامات عالى و كرامات قوى خواجه را حاصل آمد . و گرد آن بزرگوار ماران جمع مىآمدند « 10 » و او را « 11 » احاطه مىكردند . بعد از دو سال شيخ عبد الله بازآمد و گفت : اى محب ! من بعد ترا ازين بيابان بايد سفر كرد و به طرف تركستان بايد رفت ، و آنجا بايد بود . بزرگوار گفت : اى شيخ ! قرارداد كجا باشد . تا آنجا بروم ؟ شيخ گفت : اى محب ! درويش ابن الوقت را اختيار در دست نيست هرجا كه مقرر است آنجا باز دارند . اين بگفت و رخصت داد و فاتحه خواند و وداع كرد . بزرگوار به رخصت شيخ رو به سفر كرد و برفت ، و مارى او را راهبر شد . مدت دو سال در راه بماند ، و در سال سوم به ملك ماچين رسيد كه اقصاى تركستان است در جهت شرق « 12 » . و در آنجا درويشى بود ثعبان نام به رياضت مشغول بود و به مجاهده معروف . به او ملاقات كرد و چند شب با وى صحبت داشت و دم گرفت . و دم و نفس درويش مجاور چون تير از هر چيز گذشت ، ازآنجهت آن درويش را دم تير مىگفتند « 13 » . و بزرگوار ازين درويش رخصت خواست و دستور طلبيد كه : اى درويش ! مرا دستور بده كه « 14 » گوشه ( اى ) را « 15 » اختيار كنم و قرار گيرم و به كار خود مشغول باشم . درويش گفت : اى يار عزيز ! مرا به
--> ( 1 ) - ب : + تبارك و ( 2 ) - ب : - آنگاه . . . محب ( 3 ) - ب ، ت : بالفور ( 4 ) - ب : + عبد الله ( 5 ) - الف ، ت : الآن ( 6 ) - ب ، ت : + باز ( 7 ) - ب : خود يافت ( 8 ) - ب : خواهى باش ( 9 ) - ب : غايب شد ( 10 ) - ب : جمع آمدند ( 11 ) - ب : - او را ( 12 ) - ب : - در جهت شرق ( 13 ) - الف : تير گفتند ( 14 ) - ب : مرا رخصتى ده تا گوشهاى ( 15 ) - ب ، ت : - را