مؤلف مجهول

393

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

[ باب سى و ششم در تذكرهء احوال حضرت خواجه شادكام قدس الله تعالى روحه ] باب سى و ششم در تذكرهء احوال و تعيين اوضاع و اطوار شيخ نيك‌نام ، و نادرهء ايام ، و مقوى دين و اسلام ، و سرخيل اقوام ، و پير فرخنده فرجام ، و به امور غيبيه علام ، حضرت شيخ المشايخ و قطب زمان حضرت خواجه شادكام قدس الله تعالى روحه و رحمة الله و بركاته ، كه مردى كامل و مكمل ، و كاشف اسرار ، و بندهء خاص پروردگار ، و در علم باطن يگانهء دهر و قطب عصر خود بود . اما اصل وى از هند بود . و در صغر سن از پدر و مادر جدا افتاده بود . و بر وجه اسيرى از وطن اصلى خود دور شده به بلدهء معروفهء بلخ افتاده بود . و دو سال در بلخ بود ، و خدمت آن شخص « 1 » مىكرد كه اسيرش كرده بود . بعد از دو سال كاروانى از جانب ماچين به بلخ رفت و خواجه را در خدمت آن شخص « 2 » ديد . يكى ازين مردم كاروان كه نام او « 3 » خواجه ابو بكر بود ، ديد كه خردسالى خالى از قبولى نى ، بجد شد كه بگيرد « 4 » . آن شخص « 5 » گفت : اگر بها بيشتر دهى ناچار فروشمت . اين شخص « 6 » گفت : هرچه خواهى آن « 7 » دهم . آخر به پانصد درهم بفروخت . و خواجه ابو بكر به طوع و رغبت بخريد . آن روز كه بزرگوار به خانه خواجه ابو بكر آمد بركت در روزگار خود يافت ، و به وى اعتقاد بست ، و تمامى اموال خود را به دو « 8 » سپرد و مأذون ساخت . و يك سال خواجه ابو بكر در آنجا بود . بعد از آن او را به وطن خود همراه آورد ، و در منزل خود نيز « 9 » جميع املاك خود را به وى تفويض كرد . بزرگوار قبول نكرد و گفت : اى خواجه ! من خردسالم و ضبط كار تو نتوانم . به از آن نيست كه من در رتبهء خود باشم و تو در منصب خود . مرا چه حد آن باشد كه امور روزگار ترا به گردن خود گيرم ؟ خواجه ابو بكر گفت : اى شادكام ! اگر همه كار مرا به گردن نگيرى بارى يك كار مرا به گردن « 10 » بگير « 11 » . بزرگوار گفت : خوش باشد ! گوسفند پايى قبول كنم « 12 » . خواجه گفت : اى شادكام ! حيف از تو « 13 » مىبينم كه گوسفند پايى كنى . بزرگوار گفت : اى خواجه ! اگر خواهى كه از مال دنيوى بهره يا بى و فراغت كنى بايد كه مرا چوپان سازى « 14 » . آخر الامر خواجه ابو بكر قبول كرد و چوپانش ساخت . بزرگوار روزانه به گوسفند پايى مشغول بود و شبها به حق « 15 »

--> ( 1 ) - ب : خدمت آن‌كس ( 2 ) - ب : آن‌كس ( 3 ) - ب : كه نامش خواجه ( 4 ) - ب : قبولى نى ، گفت اين خردسال را به من به فروش ( 5 ) - ب : آن‌كس ( 6 ) - ب : خواجه ابو بكر گفت ( 7 ) - ب : - آن ( 8 ) - ب : بوى ( 9 ) - ب : - نيز ( 10 ) - ت : بر گردن ( 11 ) - ب : گير ( 12 ) - ب : گوسفند پايى به گردن گيرم ( 13 ) - ب : از تو حيف مىبينم ( 14 ) - الف ، ت : چوپان سپارى ( 15 ) - ب : شبها به حضرت حق