مؤلف مجهول

367

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

رفتند از براى تحصيل « 1 » ، و مرا والده ( اى ) بود بىكس ، او مانع آمد . ازين‌جهت بر حال خود گريه دارم كه فردا روز همه ياران من حاضر آيند و به دانش ظاهر شوند ، حال من آن روز چگونه بود در پيش آن جماعت ؟ آن بزرگوار گفت : اى فقيه ايوب ! ازين‌جهت غمگين مباش و به حق سبحانه و تعالى « 2 » باش و هر روز به همين منزل حاضر شو ، و من نيز حاضر شوم ، و به تو سبق گويم و مدعاى تو حاصل كنم « 3 » . اين بگفت و غايب شد . بزرگوار خوشحال شد و شوقين به خانه آمد . على الصباح جزء در بغل كرد ، و ريسمان به ميان « 4 » بست و از غم رست « 5 » و قدم در راه ماند و رفت تا « 6 » رسيد به موضع مقررى « 7 » و هيزم راتبه گرد آورد . و منتظر نشسته بود كه بزرگوار ظاهر شد « 8 » و سبق گفت ، بعده فاتحه خواند و بر سينهء مبارك خواجه فقيه ايوب قدس الله سره العزيز « 9 » دميد و غايب شد . فردا روز همين كرد . روز ديگر همين كرد « 10 » . القصه نه سال بر همين نهج تربيت كرد ظاهرا و باطنا ، يعنى در علم ظاهر و باطن « 11 » . در علم ظاهر به نوعى كه اگر علامه روى زمين حاضر شدى مبتلاى يك مقدمهء او بودى ، و در علم باطن به نوعى كه « 12 » اگر در ربع مسكون حادثه ( اى ) واقع شدى ، از احاطهء علم او بيرون نجستى . سال دهم ياران سفرى از سفر خود باز آمدند و اين خبر به خواجه رسيد . خواجه قدس سره العزيز گفت : خوش آمدند ! اتفاقا روز پنجشنبه ميان دو نماز بود كه اين جماعت « 13 » رسيدند . خواجه گفت كه : فردا در نماز جمعه به ياران ملاقات كنيم . روز جمعه همه در مسجد حاضر شدند و با همديگر مصافحه « 14 » كردند ، و از احوال يكديگر پرسيدند . حضرت خواجه به فراست دانست كه اين جماعت خواجه را به چشم حقارت مىبيند . و قاعده در آن زمان آن بود كه هركه فضيلت پيدا كردى بر منبر شدى و وعظ فرمودى و معنى آيات و احاديث تفسير كردى ، تا مردم دانستندى كه اين شخص فضيلت پيدا كرده است و فاضل گشته . درين حين حضرت خواجهء زنده‌دلان حاضر آمد و گفت : اى فرزند ! ديدى كه همگان ترا در رنگ اول در نظر مىآرند « 15 » . امروز روز آن است كه بر منبر شوى و وعظ كنى و نوبت به آنها نمايى « 16 » . اما هرچه من گويم تو همان بگويى « 17 » . ديگر هفته را « 18 » به آنها گذارى . خواجه گفت : اى بزرگوار ! آن كنم كه فرمايى . حضرت فقيه

--> ( 1 ) - ب : همه از براى تحصيل رفتند ( 2 ) - ب : - و تعالى ( 3 ) - ب : حاصل سازم ( 4 ) - ب : بر ميان ( 5 ) - ب : - و از غم رست ( 6 ) - ب : - رفت تا ( 7 ) - ب : به موضع مقرر رسيد ( 8 ) - ب : حاضر شد ( 9 ) - ب : - قدس . . . العزيز ( 10 ) - ب : غايب شد ، هر روز به همين كيف سبق مىگفت ( 11 ) - ب : - يعنى . . . باطن ( 12 ) - الف : - اگر علامه . . . كه ( 13 ) - ب : - اين جماعت ( 14 ) - ب : مسافحه ( 15 ) - ب : در نظر نمىآرند ( 16 ) - ب : نمانى ( 17 ) - ب : همان را گويى ( 18 ) - ب : هفته ديگر را