مؤلف مجهول
291
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
گاوى بيار . دربان گاوى حاضر ساخت . پادشاه فرمود « 1 » : اى كودك ! اين گاو را سر زن . شيخ گفت : خوش باشد ! بزرگوار شمشير چوبين خود به دست گرفت « 2 » و پنج قدم عقب برگشته آمده زد « 3 » . گاو از ميانه دونيم شد . پادشاه گفت : اى ياران ! درين كه اين طفل وليست هيچ تردد نيست ، و گرنه اين چه معنى دارد كه به شمشير چوبين از دست همچون « 4 » خردسالى گاو دونيم شود ، و يا سر آدمى بريده شود ؟ پادشاه پرسيد كه : اى كودك نام تو چيست ؟ شيخ گفت : برهان الدّين . پادشاه گفت چه نام فرخنده ( اى ) ! ظاهر در اين است كه اين كودك برهان دين شود . در همان مجلس پادشاه حكم كرد كه بعد ازين تاريخ ، مردم او را قليجى « 5 » گويند . و ديگر حكم كرد كه : اى كودك ! اين شمشير خود را از پهلو دور مكن . شيخ بعد از آن « 6 » آن شمشير را از ميان « 7 » دور نكرد . هركه سخن درشتى يا حرف ناموجهى گفتى كه دل آن بزرگوار دربار شدى ، به همان شمشير سر زدى و هلاك كردى . بارها اين فعل از آن بزرگوار سر برزد . مردم در مقام اين شدند كه او را بكشند . گرفتند و شمشيرها زدند ، كار نكرد . و تيرها زدند ، نگذشت . ازبسكه عاجز آمدند در حفظ لسان خود شدند و هيچ نگفتند « 8 » . مدت ده سال برين گذشت . حضرت شيخ به مرتبهء بلاغت رسيد و جذبهء وى بيشتر و قوىتر گشت . آنگاه دو شمشير رسمى در دو پهلوى خود آويخته ظاهر كرد « 9 » . مردم چون اين بديدند ، ديگر از ترس از خانههاى خود بلا ضرورت بيرون نيامدند ، و بر تقدير برآمدن به احتياط تمام « 10 » از پى مهم خود « 11 » مىرفتند و مىآمدند . در اين زمان شخصى از مردم ظاهر به حضرت شيخ طرح آشنايى انداخت ، و خود را به حيلهها به حضرت شيخ آشنا ساخت و اكثر اوقات حضرت شيخ به خانهء او تشريف مىداشت . روزى آن شخص پرسيد كه « 12 » : اى بزرگوار ! اين شمشيرها از كجا رسيد ؟ شيخ گفت : اى يار عزيز من ! اين شمشيرها امانتى جد اعلى من بوده است ، كه او را نيز نام برهان الدّين بوده است و او نيز مجذوب بوده است ، و من به چهار واسطه ، نبيرهء آن بزرگوار بودهام ، و او را برهان الدّين قليجى « 13 » مىگفتهاند . بسى مرد قوى حال بوده است . و وصيت آن بزرگوار اين بوده كه : مرا بعد از « 14 » چهار پشت « 15 » فرزندى به وجود مىآيد كه همنام من مىشود و او نيز در رنگ من مجذوب خواهد شد ، اما وى
--> ( 1 ) - ب : گفت ( 2 ) - ب : خود را گرفته و ( 3 ) - ب : زده بود ( 4 ) - ب : ت : اينچنين ( 5 ) - ب : قيلچى ( 6 ) - ب : شيخ ( 7 ) - ب : + خود ( 8 ) - ب ، ت : - و هيچ نگفتند ( 9 ) - ب : خود ظاهر ساختند ( 10 ) - ب : - و بر تقدير . . . تمام ( 11 ) - ب : + به احتياط تمام ( 12 ) - ب : - كه ( 13 ) - ب : قيلجى ( 14 ) - ت : - بعد از ( 15 ) - ب : + من