مؤلف مجهول
276
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
كه ارحم الراحمين است ، و رحمت او به نسبت همچنين تو عاصيان است و بدكاران « 1 » . ازين سخن خوشحال شد و بازگشت « 2 » و آمد به منزل پدر خود و « 3 » ساكن شد ، و در تعمير منزل پدر خود اقدام نمود . چند روز برين گذشت . شبى پدرش به خواب او درآمد و گفت : اى فرزند ! من عمارت كرده به كجا رسيدم كه تو برسى ، و من چه كار كردم كه تو آن كنى « 4 » ، و عمارت دنيا به كه وفا كرده است كه به تو كند ؟ مصلحت تو در آن است كه خانهء دين و ملك دل خود عمارت كنى و راه شريعت گيرى ، و منزل حقيقت در نظر آرى . اى فرزند ! قطع منازل كن و برو به بلخ « 5 » كه درين زمان بلخ ولى آباد است كه اولياء ربع مسكون آنجايند . سعى كن و زود خود را به آنجا برسان . و در فلان محلهء بلخ شيخى است كه نام او عبد الرزاق است . به ملازمت او رو كه قطب زمان وى است ، باشد كه بر حال تو رحم كند و از جهت روح من به تو نظر كند ، اگر مصلحت بيند در خدمت او باش . چون از خواب خود « 6 » بيدار شد بهفور « 7 » برخاست ، طهارت كرد و دوگانه « 8 » ادا نمود . على الصباح برخاست « 9 » و رو به راه كرد ، و به سعى تمام مىرفت . در چهل روز رسيد ، و پوست آبلههاى پاى خود به خريطه ( اى ) گرفته محلهء شيخ را پرسيد . نشانش دادند . به آن محله رفت و به در خانقاه شيخ رسيد و دستور طلبيد و به رخصت درآمد و دو ركعت نماز گذارد ، « 10 » به نيت تحيت خانقاه « 11 » . آنگاه به شيخ ملاقات كرد به نوعى كه سلام در ميان آمد و جواب سلام « 12 » بشنيد . در آستانهء خانقاه جا گرفت ، ديد كه سيصد تن درويش در مراقبه نشستهاند ، هيچكس ملتفت نشد . بعد از مدت مديد شيخ سر برداشت ، همه سر برداشتند . غياث الدّين بر پاى خاست « 13 » و اعادهء سلام كرد . شيخ جواب سلام داد و پرسيد كه « 14 » : اى جوان ! از كجا مىآيى ، و چه كسى ، و نام تو چيست و پدر تو كيست ؟ غياث الدّين گفت : اى بزرگوار ! از شكرتم مىآيم ، و نام من غياث الدّين است و نام پدر من مولانا نظام الدّين است . شيخ كه « 15 » نام مولانا نظام الدّين را شنيد پيش خود طلبيد و دريافت و احوال پرسيد ، و از حيات پدرش تحقيق كرد و كيفيت وفات و تاريخ آن پرسيد . بعده گفت : اى ملازاده ! خوش آمدى و قدم خير آوردى و در محل رسيدى ، برخيز و اولياء زمان را درياب كن ! ملازاده بهفور « 16 » برخاست و تمامى اين عزيزان را درياب كرد . بعد از آن شيخ گفت : اى فرزند در ميانه
--> ( 1 ) - ب : و بدكرداران ( 2 ) - ب : - و بازگشت ( 3 ) - ب : و به منزل پدر خود آمد و ( 4 ) - ب : - و من چه . . . آن كنى ( 5 ) - ب : و به بلخ رو ( 6 ) - ت : - خود ( 7 ) - ب ، ت : بالفور ( 8 ) - ب : + از بهر يگانه ( 9 ) - ب : برخواست ( 10 ) - الف ، ت : گذار ( 11 ) - ب ، ت : مسجد ( 12 ) - الف : - سلام ( 13 ) - ب : خواست ( 14 ) - ت : - كه ( 15 ) - ب : چون ( 16 ) - ب ، ت : بالفور