مؤلف مجهول

238

تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )

درويش بسى خوشحال شد و « 1 » از ملازمت شيخ خود به ذوق برآمد . شكر بسيار كرد كه به سلامت از پيش شيخ برآمدم . به خوشحالى به خانهء خود رفت و در مسند شيخوخيت خود بنشست و مريدان او جمع شدند و گفتند « 2 » : اى شيخ بزرگوار ! پيرت چه گفت « 3 » ؟ او اين « 4 » گفت كه : شيخ مرا مبارك باد كرد ، و رخصت ارشاد كرد و دستور شيخى داد « 5 » و چيز ديگر هم ياد داد « 6 » ، اما گفتن او را موقوف به زمان معين كرد . الحمد لله ! كه از پيش شيخ سلامت برآمدم . يكى از اين ميان برخاست و گفت : اى شيخ ! پس معلوم شد كه پيش شيخ ترا خوشحالى دست داده است ، چه باشد كه در اين خوشحالى جانب باغ سير كنيم ؟ شيخ گفت : هيچ مانع نيست كه من بعد به فراغ خاطر سير مىكنيم . اين گفت و « 7 » برخاست به مريدان خود كه او را از راه برده بودند . به سير باغ رفت و در آن خانه‌ها كه هر روز مىنشستند بنشستند ، و مجلس نيك آراستند ، و مريدان در منصب مريدى قايم ، و شيخ در مسند شيخى قاعد ! و طعامهاى راتبه هرروزه را در طبقهاى زرين و نقره‌گين به دستور هرروزه در نظر شيخ كشيدند و شيخ به طعام خوردن مشغول بود كه به يك‌بار به خاطرش آمد كه فرموده و آموختهء پير خود به زبان آرد . آن بود كه « 8 » گفت : سبحان الله ! بعضى « 9 » از اين مريدان او گريختند . و بار ديگر گفت : سبحان الله ! اكثر ايشان گريختند . و سوم باره كه « 10 » گفت : سبحان الله ، همه گريختند و غايب شدند . آنگاه به قدرى متنبه « 11 » شد و نام پير خود كه « 12 » بر زبان راند ، « 13 » باغ و عمارات همه غايب شدند و ديگرباره كه راند ، اين طبقها نيز « 14 » ناچيز شدند و خود را ديد كه در خرابه نشسته است كه از هر خرابه خراب‌تر ، و در گرد او نجاست بىنهايت ، و در پيش او شكسته سفال بىحد و غايت ، و در آنها استخوان ريزه و سرگين سگ و خر و فضلهء آدمى ، و هر نجاستى كه در عالم است از غليظه « 15 » و خفيفه در نظر خود ديد . حيران شد و گريان گشت . هرچند ندامت كرد و تأسف خورد هيچ سود نداشت . دو روز در آنجا « 16 » تنها مىبود . روز سوم از خرابه بيرون آمد . صحرايى ديد « 17 » بىكناره كه « 18 » نه در وى آب به غير از سراب « 19 » ، و نه در وى راهرو به غير از همين گمراه « 20 » ، و نه فريادرس غير از الله . تشنه و گرسنه به هر سو مىدويد و مىگريست و فرياد

--> ( 1 ) - ب : - شد و ( 2 ) - ب : گفت ( 3 ) - ب : چه كرد ( 4 ) - ت : آن ( 5 ) - ب : - و دستور . . . داد ( 6 ) - ت : هم بازداد ( 7 ) - ب ، ت : - اين گفت و ( 8 ) - ب ، ت : - آن بود كه ( 9 ) - ب : - بعضى ( 10 ) - ب : - كه ( 11 ) - الف : مشتبه ( 12 ) - ب : - كه ( 13 ) - ب : به زبان راند ، ت : بر به زبان راند ( 14 ) - ب : همه ( 15 ) - ت : غليظ ( 16 ) - ب : - در آنجا ( 17 ) - ب : + كه ( 18 ) - ب : - كه ( 19 ) - ب : آب بوده است و نه ( 20 ) - ب : - رو . . . گمراه