مؤلف مجهول
237
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
ظاهر چنانست كه از او بيزارى كنى و از پيش خود دور افكنى . مقرر است كه كار او خبطه گردد و « 1 » آوارهء جن و شيطان شود . و برين قياس است نسبت ميان تو و شيخ تو . البتّه سخن مرا قبول كن و نفس پير خود بشنو و به ملازمت شيخ خود برو . و اين مردود گفت : اى درويش ! غرض تو ازين حكايتها چيست ؟ يعنى من آوارهء جن و فريفتهء شيطان شدهام ؟ برو به راه خود كه مرا به پير تو « 2 » هيچ نوع احتياج نمانده است . درويش لعنت بسيار كرد و بازگشت و آمد و به پير خود گفت كه : اى بزرگوار ! آن بدبخت اين مىگويد . شيخ از پى او ديگرى را فرستاد كه رفته بگو با وى كه راست مىگويد كار وى تمام شده است و احتياج به شيخ ندارد ، اما به رخصت پير بايد شيخى كردن « 3 » ، و البتّه بايد كه ما رخصت بدهيم ، ديگر اختيار در دست اوست . درويش رفت و اين بگفت و به صد حيله فىالجمله معقول او ساخت . به ضرورت آن نابكار برخاست و به نيازمندى تمام « 4 » پيش پير رفت و دو تن از مريدان خود كه جنيان بودند همراه ساخت . چون نزديك شيخ رسيد به مجردى كه مريدان او ، شيخ را ديدند فرار نمودند . اين بدبخت به عقب خود نگريست هيچكس « 5 » را نديد . القصه تنها پيش شيخ رفت . شيخ چون او را ديد ، خندهكنان گفت : اى فلانى ! شنيدم كه شيخ شده بودهاى و مريد مىگرفته و مىپرورده ، مبارك باشد ! اما بىدستورى پير خود شيخى كردن در ايام حيات پير در طريقهء درويشان چگونه بود ؟ بدانكه ترا از براى اين طلبيدم كه دستورت دهم تا شيخى كنى كه كارت تمام شده است . اما يك چيز به تو تعليم كنم ، البتّه او را ترك نكنى كه فتح بقيه كار تو در وى است و به مريدان خود هم بياموز تا كار ايشان هم به زودى به اتمام رسد . اين سخن كه « 6 » از شيخ شنيد خوشحال شد و از كدورت بيرون آمد ، چونكه مكدر رفته بود « 7 » و بر پاى برخاست و گفت : يا پير ! خوش باشد « 8 » هرچه فرمايى قبول دارم . شيخ گفت : اى درويش ! هر زمان كه در مسند شيخى بنشينى و مريدان جمع آيند و در همان باغها و عمارتها كه مكشوف تست ، و نعمتهاى گوناگون كه در طبقهاى زرين در پيش تو مهيا باشد و مريدان در خدمت ، « 9 » سه بار بگوى سبحان الله ، و بفرماى كه مريدان هم گويند ، بعده نام پير خود را هم در ذيل « 10 » تسبيح « 11 » بر زبان بران ، آن زمان عجايبها بينى .
--> ( 1 ) - ت : + او ( 2 ) - الف ، ب : مرا پيرى تو ( 3 ) - الف ، ب : شيخى كردند ( 4 ) - ت : - تمام ( 5 ) - ت : كدام ( 6 ) - ب : - كه ( 7 ) - ب ، ت : - چونكه مكدر رفته بود ( 8 ) - ب : - يا پير خوش باشد ( 9 ) - ت : + تو ( 10 ) - ب : زيل ( 11 ) - ب : - تسبيح