مؤلف مجهول
215
تذكرهء بغراخانى ( تذكره مشايخ اويسيه ) ( فارسي )
سفيدارى بود كه پدرش شريف بركات نشانده بود ( و ) به مرور ايام از جهت انقطاع آب ، خشك شده بود و مردم شهر اين واقعه را مىدانستند . ديدند كه آن درخت سبز گشته ، حيران شدند و با يكديگر گفتند كه : اى ياران ! در اينكه اين شخص ولى است و از اولياء كبار است هيچ شك و تردد نيست ، مشاهده نمىكنيد كه درختى كه چندين سال خشك مانده بود از يمن مقدم او سبز گشته است . كمال ولايت همين باشد ، همه گفتند : ظَلَمْنا أَنْفُسَنا [ الاعراف : 23 ] ! خطا كرديم كه دربارهء اين عزيز اين همه ناسزا گفتيم . يكى از ايشان گفت : اى ياران ! بهتر آن است كه بازگرديم ، زيراكه بااينهمه كدورات جسمانى و وساوس « 1 » شيطانى به حضرت شيخ چگونه ملازمت كنيم ؟ تواند بود كه بىاعتقادى مايان را به نور ولايت معلوم كرده باشد ، به ناگاه به قهر نظر كند و مايان مقهور از نظر شيخ بيرون آئيم و نقصانى در عمر مايان پديد آيد . ديگرى گفت كه : اولياء الله اهل كرمند و دريا ، و دريا را نجاست « 2 » تفاوت نكند هرچند كه غليظ است . « 3 » بهتر آن مىنمايد كه تكيه بر كرم ايشان بكنيم و به ملازمت مشرف شويم تا محروم از ديدار « 4 » او باز نگرديم . همه به اين سخن عمل كردند و به ملازمت حضرت شيخ درآمدند و گفتند : السلام عليك يا ولى الله ! شيخ گفت : عليكم السلام ! و بر زبان راند كه : من نه منم ، نه من منم ، من به ويم و او به من « 5 » * گلشن راز او منم ، مىشكفم به هر چمن ازين بيت حضرت شيخ ، ترسى در دل اين جماعت پيدا شد و لرزى در بدن آنها هويدا گشت . شيخ به نور ولايت دانست كه اين جماعت هراسان شدند فرمود : اى كودكان ! انبياء را بهتان كردهاند ، امت را چه مانع است . ما نور حقيم ، گشته ظاهر ز بشر * ما را بينى به چشم حق بين و نگر آن بود كه كه همه بيكبارگى ارادت قبول كردند و گرويدند . روزى درويشان نشسته بودند و شيخ متكلم بود . از نعيم « 6 » بهشت سخن داشت . يكى از درويشان بر پاى شد و گفت : اى بزرگوار ! شنيده كى بود مانند ديده ؟ در همين زمان شيخ برخاست و روان شد . درويشان از پى روان شدند به در مسجد جامع رسيدند . شيخ « 7 » به در مسجد اشارت كرد . در مسجد بىحركت كسى گشاده شد . شيخ درآمد و درويشان را اشارت كرد . همه درون شدند ، ديدند كه باغ
--> ( 1 ) - ب : وسواس ( 2 ) - ب : درياهاى لطف آنجاست ( 3 ) - ب : كه غلط نيست ( 4 ) - ب : + پرانوار فرخنده آثار عالىمقدار ( 5 ) - ب : من تويم و نه تو منم ( 6 ) - ب : نعم ( 7 ) - ب : - شيخ